مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١١٢
روزى هنگام صرف غذا، شخصى كه از لهجهاش معلوم بود فرانسوى است، نزد ما آمد و از راهنمايمان خواست قرارى براى ملاقات من با يكى از ميهمانان فرانسوى بگذارد. اروپايىها شخصيتى حقوقى دارند كه اصطلاحاً به اوrotidE feihC -
رئيس اتحاديه نشر-
مىگويند. او كسى است كه به خاطر خبرگىاش، بر روند كار تعدادى از ناشران اشراف دارد و پيرامون فعاليت آنان تصميمگيرى مىكند. طرف فرانسوى من نيز يكى از همين افراد بود.
قرار ملاقات گذاشته شد و او در حين گفتوگو از من خواست فهرستى از مشخصات تمام كتابهاى كودكان كه در ايران چاپ و منتشر شده، به همراه خلاصهاى از هر يك را براى او بفرستم! اين كار براى من بسيار سخت و دشوار بود. از اين رو براى انجامش بهانه آوردم؛ اما او با برشمردن نقاط مثبت فرهنگ ما و تجلى آنها در كتابهايى كه براى كودكان منتشر كردهايم، مصرّانه بر خواسته خويش پاى فشرد.
دو چيز او سخت مرا شگفتزده كرده بود؛ نخست تسلطى كه بر ادبيات عاميانه مملكت ما داشت كه بىاغراق، آثار منتشر شده در ايران را-
در زمينه كودكان-
بهتر از من مىشناخت! ديگر اصرار بر دريافت خلاصهاى از تمام كتب كودكان!
اين شگفتى به نوعى ترديد مبدل شد. چرا؟ چرا او چنين خواستهاى دارد؟ اين آدم نبايد آدمى معمولى باشد. خواسته او نيز عادى نيست! آنروز وعدهاى ندادم و او دست خالى از آن مجلس رفت. بعدها دريافتم در فرانسه كمبود محسوسى در خصوص سوژه كتابهاى كودكان وجود دارد و او زيركانه مىخواست سوژههاى ناب كشور مرا براى اهداف خاص خويش به چنگ آورد!
***