مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٠٤
وقتى آن هلىكوپتر غول پيكر از نبرد با قاچاقچىها بازگشت، هيچكس نفهميد كه چه حادثهاى قدرت پرواز را از او گرفته است.
تكنسينهاى مختلف آمدند و هر يك تمام تجربه خويش را به كار بستند كه بفهمند آخر چه شده؟ ظاهر هلىكوپتر هيچ آسيبى نديده بود.
كوچكترين نشانهاى از اينكه شيئى خارجى با آن برخورد كرده، نيز مشاهده نمىشد. شش ماه گذشت. تمام تلاشها بىفايده بود و كوشش مهندسان و تكنسينها كمترين ثمرى نداشت. آنان تلاش مىكردند و آن رخش آهنين مقاومت مىكرد.
سرانجام ... خندهآور است! فكر مىكنيد چه شد؟ يك گلوله بسيار كوچك پيدا شد كه به يكى از پرههاى موتور هلىكوپتر گير كرده بود. پره را نشكسته بود؛ حتى به آن آسيب نرسانده بود. تكنسين مجرب گلوله را كه از يك بند انگشت هم كوچكتر بود، به دوستانش نشان داد و گفت:
بچهها! اين فسقلى، شش ماه هلى كوپتر ٤٢ ميليون دلارى ما را از كار انداخته بود. آنان خنديدند و گذشتند. ما نيز بگذريم.
***
«بعضى چيزهاى كوچك هستند كه باعث عقب گرد چيزهاى بزرگ مىشوند.»
ميرزا جوادآقا ملكى، آن عارف بزرگ و نامدار و آن سالك طريقت يار، دعوت مؤمنى را اجابت كرد و رفت خانه او براى افطار؛ پس از گذشت روزى گرم و طاقت فرسا و تحمل عطش و گرسنگى بسيار!
افطارى ساده و مختصر، نه مثل حالا سفرههاى هفت رنگ. غذا را كه خوردند، از هر درى سخنى به ميان آمد و هر كس چيزى گفت. به قول قديمىها حرف زدن كه خرجى ندارد. نكردند از خودشان بگويند! نكردند عنان سخن را به دست اهلش بسپارند و از آن عالم بزرگ بهرهاى