مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ١٠٣
«بعضى چيزهاى كوچك هستند كه در حركت چيزهاى بزرگ خلل ايجاد مىكنند.»
تصور كنيد در يك روز بهارى با خودروى خويش در جادهاى در حال حركتيد. پيش از حركت سراغ مكانيك رفتهايد و او همه چيز را كنترل كرده و به شما اطمينان داده كه هيچ مشكلى پيش نخواهد آمد.
- اين اتومبيل مثل ساعت كار مىكند؛ مرتب و منظم. برويد و برگرديد، هر چه شد با من!
ناگهان مىبينيد اتومبيلتان ريپ مىزند ... ريپ مىزند و شما را روى صندلىتان جلو و عقب مىبرد!
بعد هم خاموش مىشود و گوشهاى مىايستد. نگران مىشويد و شروع مىكنيد همه چيز را وارسى كردن؛ از شيلنگ بنزين گرفته تا شمعها و پلاتين و ... همه چيز مرتب است. پس اين ريپ زدنهاى مستمر براى چيست؟
مىمانيد چه كنيد! مىرويد سراغ ژيگلور. با نرمى و آهستگى پيچ آن را باز مىكنيد و يك بار در آن مىدميد؛ يك فوت محكم.
وقتى آن را دوباره سرجاى خود سفت مىكنيد و استارت مىزنيد، ديگر اتومبيل ريپ نمىزند. ديگر خاموش نمىشود. يك آشغال كوچك، بگويم قدر يك دانه كنجد ... نه! كنجد خيلى بزرگ است ...
كوچكتر از آن، گير كرده بود داخل ژيگلور و اتومبيل به اين بزرگى را به پت پت انداخته بود!
بگذريم.
***
«بعضى چيزهاى كوچك هستند كه چيزهاى بزرگ را از حركت باز مىدارند.»