مردم سالارى دينى ماهيت، ابعاد و مسائل مردم سالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٨٧
وقتى تعبير مردم سالارى يا دمكراسى را بكار مىبريم بيشتر بحث حكومت دارى را مد نظر قرار مىدهيم نه ايمان و اعتقاد به پيامبر را. آنچه در غرب اتفاق افتاده، اين است كه انسان جاى خدا را گرفته و با عقل خويش مى تواند زندگى خود را سامان دهد. اين بحث حتى با بحث خليفه اللهى انسان بر روى زمين نيز متفاوت است. به اعتقاد ما در مسئله خليفه الهى، انسان نماينده خدا روى زمين است اما در غرب بحث نمايندگى مطرح نيست خود انسان جاى خدا را گرفته است. در بحث مردم سالارى سه بحث وجود دارد در يك دوره بحث اين بود كه شيوه انتخاب حاكم مبتنى بر خواست مردم است مثلا اگر كسى با تغلب و زور به قدرت برسد به دور از شيوه مردم سالارى به قدرت رسيده. در مرحله اين بود كه وقتى كسى به قدرت رسيد بر اساس خواست و آراء مردم حكومت كند. نمىتواند از جانب خود، مصلحتى را مبناى تصميمگيرى قرار دهد كه منطق برخواست و مصلحت مردم نباشد. امروزه در فلسفه سياسى حكومتى را مردم سالار مىدانند كه راه و شيوه رفتنش را هم تعريف كرده باشد يعنى هر گاه مردم خواستند از قدرت كنارهگيرى كند، كنار رود. بنابراين اگر دولتى با خواست مردم به قدرت برسد ولى با خواست مردم كنار نرود دموكراتيك نخواهد بود. به هر حال اگر ما بحث مردم سالارى را در حكومت مختص كنيم و بعد بگوييم قرار است انسان جاى خدا را بگيرد و ... آيا چنين تعريفى در ادبيات دينى قابل هضم مى باشد؟