مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٢ - مرگ، گسترش حیات است
این بحث مرا به یاد داستان کتابفروش سادهدلی در مدرسه فیضیه میاندازد:
«در سالهایی که در قم تحصیل میکردم، مرد سادهلوحی در مدرسه فیضیه، کتابفروشی میکرد. این مرد بساط خویش را میگسترد و طلّاب از او کتاب میخریدند. گاهی کارهای عجیبی میکرد و سخنان مضحکی میگفت که دهان به دهان میگشت. یکی از طلّاب نقل میکرد که روزی برای خریدن کتابی به وی مراجعه کرده پس از ملاحظه کتاب، قیمت را پرسیدم، گفت نمیفروشم، گفتم چرا؟
گفت اگر بفروشم باید یک نسخه دیگر بخرم و سر جای این بگذارم.
میگفت از سخن این کتابفروش خندهام گرفت؛ کتابفروش اگر دائما در حال داد و ستد و مبادله نباشد کتابفروش نیست و سودی نمیبرد».
گویی آن کتابفروش از مکتب شعری خیام پیروی میکرد آنجا که میگوید:
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید | بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید | |
من در عجبم ز میفروشان کایشان | به زانچه فروشند چه خواهند خرید؟! | |