ریحانة الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او اللقب - مدرس تبریزی، محمدعلی - الصفحة ١٩٩ - انيسى شاملو على قلى بيگ
منقّش پيكرى، طاوس زيبى، |
چو چشم دلبران عاشقفريبى |
|
چو ليلى نازنين و شوخ و خود راى |
چو مجنون پوستپوش و دشتپيماى |
|
چو آن صيد از كمين شاه بگريخت |
بقصدش شه سمند از جا برانگيخت |
|
غزال از هيبت آن آهنين چنگ |
نورديدى زمين فرسنگ، فرسنگ |
|
بگوشش ميرساند از هركران باد |
كه صيّاد تو صيد ديگران باد |
|
چو لختى رفت صيد و شاه از پى |
در آن وادى پديد آمد يكى حى |
|
غزال از بيم آن صيّاد خونريز |
سوى صحرانشينان شد سبكخيز |
|
طلب كرد از درون، صيد حزين را |
كه آلايد بخون، فتراك زين را |
|
برافكندند از خرگه نقابى |
عيان شد در دل شب آفتابى |
|
جوانى كرد سر از خانه بيرون |
چو گنجى كايد از ويرانه بيرون |
|
بگفتا كلبه ما را برافروز |
شب ما تا شود از طلعتت روز |
|
چو اين صيد از جفاى صيدگيران |
پناه آورده سوى ما اسيران |
|
گزند از ما بر او آيين نباشد |
مروّت را تقاضا اين نباشد |
|
ز بهر خونبها از برّه و ميش |
دهيمت آنچه خواهى بيش از پيش |
|
چو شد ميل دلش ز اندازه بيرون |
فرود آمد چو ماه از اوج گردون |
|
عنان از كف، ركاب از پا برون رفت |
خرد از گوشه صحرا برون رفت |
|
نشيمن كرد شهبازى بسروى |
كه صيد خود كند رعنا تذروى |
|
قضا را در كمينش بود صيّاد |
گذار باز در دام وى افتاد |
|
چو پر زد تا خلاصى يابد از بند |
برو پيچيد از نورشتهاى چند |
|
بر آن شد تا كه بگشايد بمنقار |
كه هم بر گردنش پيچيد زان تار |
|
برآورد آهى از جان غماندوز |
كه چون من كيست در عالم سيهروز |
|
پى صيد آمدم با خاطر شاد |
شدم آخر اسير دست صيّاد |
|
گر اين فكرم بخاطر نقش مىبست |
كه صيّاد دگر صيّاد را هست |
|