اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٦٥ - حركت و تكامل
........... .
يك عضو باشد يك انسان ناقص الخلقه است- به معنى اينكه تام الخلقه نيست- اما يك نوزاد تام الخلقه چون ممكن است- مراحل راه رفتن و سخن گفتن و عالم شدن را- در آينده طى كند و فعلا فاقد آن مرحله است- يك انسان ناقص است به معنى اينكه- به مرحله كمال ممكن خود نرسيده است- پس دو جريان است يكى اينكه- يك شىء از لحاظ اجزاء و اعضاء ناقص و ناتمام باشد- ديگر اينكه از لحاظ مراحل ترقى كه برايش امكان دارد- پيش نرفته باشد- .
و لهذا در مفهوم كمال مفهوم ارتقاء مندرج است- بر خلاف مفهوم تمام پس وقتى كه مثلا نماز مىخوانيم- يا خانه مىسازيم نماز و يا خانه رو به تمام مىرود- اما وقتى كه كودكيم و بزرگ مىشويم- و يا هنگامى كه درس مىخوانيم رو به كمال مىرويم- به نظر مىرسد در آيه شريفه كه مىفرمايد- اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي - كه هم كلمه كمال به كار رفته و هم كلمه تمام- از آن نظر است كه هر دو مفهوم صادق است- از طرفى خود دين به عنوان يك حقيقت متكامل- با تعيين تكليف امر رهبرى معنوى و اجتماعى- كه به منزله روح پيكره دين است تكامل يافته- و به اوج كمال خود رسيده است- و از طرف ديگر از آن نظر كه- دين مجموعهاى است از مقررات- و موضوع رهبرى و امامت به عنوان يك دستور رسيد- و تكليفى است در جمع تكليفها- با آمدن آخرين دستور تتميم شده- و ديگر حكمى باقى نيست- .
از اينجا معلوم مىشود كه- هر توسعه و افزايشى را نمىتوان تكامل ناميد- .
مثلا اگر شهرى بزرگ شود- و صرفا بر عدد خانه و كوچه و خيابانهايش افزوده شود- توسعه يافته است اما تكامل نيافته است- ولى اگر همان شهر را- از نظر اجتماع انسانها يك واحد در نظر بگيريم- و نظامات زندگى مردم آن شهر- حالت بهتر و مناسبترى پيدا كرده باشد- و به اصطلاح درجه تمدن مردم آن شهر بالا رفته باشد- در اين صورت مىتوان گفت متكامل شده است- و در واقع شهر يعنى ساختمانها متكامل نشدهاند- بلكه شهر به معنى مدينه يعنى اجتماع انسانها است- كه متكامل شده است- .
تكامل را با تعبيرات خاصى تعريف كردهاند از قبيل- باز شدن شكفتن