اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٢٣٢ - يادداشتهاى تفصيلى
بدانيم- و خروج از قوه به فعل را- سير از مرتبه يك ماهيت به مرتبه ديگر آن بدانيم- رجوع شود به معانى قوه در اول باب- و آيا مىتوان گفت كه قول به تكون- مبتنى بر همه نظريه استعداد عرضى است- و اگر منكر استعداد عرضى به دليل تسلسل بشويم- ضمنا منكر تكون هم شدهايم- زيرا وقتى كه قوه و استعداد عرضى نبود كه- شىء از قوه به فعل برسد پس ناچار تغيير شىء به اينست كه- از نقص به كمال يا از كمال به نقص و يا هر دو در آن واحد- مثل حركت اينى و وضعى بوده باشد- و ناچار تدريجى صورت مىگيرد نه دفعى- و آيا اصلا در باب هيولا مىتوان اين تعبير را كرد كه- هيولا تبديل به فعليت مىشود- و يا بايد هيولا را بنا بر قول پليتونس به صورت يك محل- و معروض و موضوع باقى فرض كرد- مانند مرئه ذميمه كه ابن سينا گفته- و همان طورى كه صدرا آن را موضوع حركات جوهرى و كمى دانسته- و در اين صورت تكليف تركيبش با صورت چه مىشود- يعنى نمىتوان او را متحد با صورت دانست- بلكه بايد منضم دانست- و اگر منضم بدانيم تركيب معنى ندارد- و ديگر اينكه آيا مىتوان هيولا را- به عنوان يكى از مراتب فعليتها دانست- و حال آنكه فعليتها انقسام لا نهائى دارند- و چه دليلى هست كه- ابسط از صورت جسميه صورت ديگرى نيست- پس خروج از قوه به فعل را- به حسب آنچه در تعريف قوه ذكر كنيم سه معنى دارد- يكى خروج از كيفيت استعداد به فعليت- و اين علاوه بر اشكال گذشته- مبنى بر اينكه ما چنين كيف استعدادى نداريم- معنى ندارد زيرا مستلزم تبدل عرض به جوهر است- ديگر خروج از نقص به كمال كه عباره اخرى از اينست- رها كردن حدود تدريجا- و