فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٧٩٣ - خَرابات
صفات واجب و ممكن خلاصى يافته،افعال و صفات جميع اشياء را محو افعال و صفات الهى داند و هيچ صفتى بخود و ديگران منسوب ندارد و نهايت اين خرابات مقام ذاتست كه ذوات را همه محو و مطموس در ذات حق يابد «وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ» .
و نيز خراباتى آنست كه از خودى فراغت يافته خود را بكوى نيستى در باخته.
شبسترى گويد:
خراباتى شدن از خود رهائى است
خودى كفرست گر خود پارسائى است
كه سالك ناسك بترك رسوم و عادات و قيود احكام كثرات گفته،از خود رهائى و خلاصى يابد و خودىخود را مطلق باز گذارد زيرا خودى كه عبارت از اضافۀ فعل و صفت بخود باشد كفر است زيرا در اين صورت حق را پوشيده باشد و اظهار غير نموده.
شاعر گويد:
تا تو پيدائى نهانست او ز تو
تو نهان شو تا كه پيدا آيد او
تا تو خود بينى نبينى دوست را
از خودى شو محو و بنگر آن لقاء
و خرابات كه مقام وحدتست از جهت آنكه مرتبت محو و فناء نقوش و اشكال است از جهان بىمثالى است و منزه از جميع صورتست،خواه حسى و خواه مثالى و خواه خيالى(شرح گلشن راز ص ٢٦٢-مقدمۀ گلشن ص ٥٥).
شبسترى گويد:
خرابات از جهان بىمثالى است
مقام عاشقان لاابالى است
و خرابات كه مقام وحدتست،ايشان را مرغ جان است.
و گويد:
خرابات آشيان مرغ جانست
خرابات آستان لامكان است
خراباتى خراب اندر خرابست
كه در صحراى او عالم سرابست
كه عالم و آدم در نظر او نمودست نه بود و خراب است و سرابست.
شاعر گويد:
بنياد عمر گر چه خرابست باك نيست
خوشتر بود نهاد خراباتيان خراب
مستم كن آن چنان كه سر از پاى گم كنم
تا او بود همه نه جهان باشد و نه من
خود بشنود ز خود لمن الملك جواب
و مقام وحدت ذاتى،از احاطة حدود و جهات بيرونست.
شبسترى گويد:
خرابات است بىحد و نهايت
نه آغازش كسى ديده نه غايت
اگر صد سال در وى ميشتابى
نه خود را و نه كس را بازيابى
حافظ گويد:
قدم منه بخرابات جز بشرط ادب
كه عاكفان درش محرمان پادشهاند
شاعر گويد:
در قلندر خانۀ توحيد عشق
كعبه و مسجد كنشت و دير نيست
در خرابات فنا از نيك و بد
كو نشان،آنجا كه شر و خير نيست
غلام همت دردىكشان يك رنگم كه در عالم بيخودى و بىقيدى حيله و تزوير را راه نيست و صفاء و يك رنگى حاكم است و مقام عاشقان لاابالى است كه در هر حال