فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٩٤٥ - قُوَّتِ قُدسيَّه
زيتونۀ آن دنيا است و از درختهاى بهشت است.
«يَكٰادُ زَيْتُهٰا يُضِيءُ» يعنى روغن اين چنين درخت در صفا و روشنى و خلوص و درخشندگى خود درخشان و روشن بخش و روشن است گر چه بدان آتش نرسيده باشد و در حقيقت بر افروخته نشده باشد يعنى درخشندگى زيت آن خود است و بمانند نار شعلهور است در صفا و روشنى بخشى.
بعضى گويند اين مثلى است كه خداوند عالم مصطفى را زد و مشكات ابراهيم خليل است زجاجه اسماعيل است مصباح محمد است كه او را مصباح خواند كه جاى ديگر چراغ و سراج ناميد.
«سراج منير» «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَكَةٍ» اين شجره ابراهيم خليل است او را مبارك خواند كه معظم انبياء از صلب اويند «لاٰ شَرْقِيَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِيَّةٍ» او نه ترسا بود كه قبلۀ ايشان جانب شرق است و نه جهود كه قبلۀ ايشان جانب غرب است «مٰا كٰانَ إِبْرٰاهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لاٰ نَصْرٰانِيًّا وَ لٰكِنْ كٰانَ حَنِيفاً مُسْلِماً» «يَكٰادُ زَيْتُهٰا يُضِيءُ» كه محاسن حضرت رسول قبل از اينكه بدو وحى رسد مردم را روشن كرد «نُورٌ عَلىٰ نُورٍ» كه او پيامبر از نسل پيامبر بود.
و گفته شده است كه مشكات جوف محمد است و زجاجه دل او است و مصباح نورى است كه خداوند در دل محمد بنهاده كه نه شرقى است و نه غربى نه يهودى است و نه نصرانى كه از شجرۀ مباركه بر افروخته شده است يعنى از ابراهيم خليل.
و گفته شده است كه عبد المطلب مانند شده است به مشكات و عبد الله بزجاجه و پيامبر به مصباح.
و گفته شده است كه مشكات مثل نفس مؤمن است زجاجه مثل دل مؤمن كه صافى و روشن است.
«الْمِصْبٰاحُ فِي زُجٰاجَةٍ» مصباح چراغ ايمان و نور معرفت است در سويداء دل مؤمن «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَكَةٍ» اخلاص براى خدا است كه يكاد زيتها يضيء كه قلب مؤمن حق را شناسد قبل از آنكه براى او بيان شود.
و گفتهاند كه:مصباح قرآن است و زجاجه دل مؤمن و مشكات دهن و زبان مؤمن و شجرۀ مباركه وحى است كه حجتهاى قرآن خود روشن است گر چه مقرو نگردد «نُورٌ عَلىٰ نُورٍ» قرآن نور است از سوى خداوند مر خلق خود را.
«فِي بُيُوتٍ» منظور مساجد است كه دل مؤمن هم مسجد است و چهار مسجد را جام گيتىنماى كيخسرو را بود هر چه خواستى در آن مطالعت كردى و بر كائنات مطلع گشتى و بر مغيبات واقف شدى گويند آن را غلافى بود از اديم بر شكل مخروط ساخته ده بند گشاده بر آنجا نهاده بود وقتى كه خواستى از مغيبات چيزى بيند آن غلاف را بدر آورده و جام را در برابر آفتاب داشتى چون ضوء نير اكبر بر آن تابيدى همۀ نقوش و سطور عالم در آنجا ظاهر مىشد.
«وَ إِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ وَ أَلْقَتْ مٰا فِيهٰا وَ تَخَلَّتْ وَ أَذِنَتْ لِرَبِّهٰا وَ حُقَّتْ يٰا أَيُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ» .
ز استاد ازل چو وصف جام جم بشنودم
در جام جهان نماى اول
شد نقش همه جهان مشكل
خورشيد وجود بر جهان تافت
گشت آن همه نقشها مشكل
يك روى و هزار آينه بيش
يك مجمل و اين همه مفصل
هست اين همه نقشها و اشكال
نقش دومين چشم احول
در نقش دوم اگر به بينى
رخسارۀ نقشبند اول
معلوم كنى كه اوست موجود
يابى همه چيزها مخيل