فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١١٨٨ - طَلاق
چند جستم تا بيابم من از آن دلبر نشان
تا گمان اندر يقين گم گشت گم شد يقين اندر گمان
چند گاهى عشق پيمودم يقين پنداشتم
خويشتن را شهره كردم گه چنين و گه چنان
چون حقيقت بنگريدم ذو خيالى هم نبود
عاشق و معشوق من بودم ببين اين داستان
طَعُوم
-(اصطلاح فلسفى)طعوم از كيفيات محسوسه مذوقه است صدر الدين گويد:اجسام يا ذوات طعماند يا نه قسم دو را«تفه»گويند و اجسامى كه داراى طعماند نه قسماند:ملاحت،مرارت، دسومت و غيره.
(از اسفار ج ٢ ص ٣٤)
طَعام
-(اصطلاح فقهى)در عرف گذشته عبارت از گندم بوده است و گويند «التوكيل بشراء الطعام يقع على البر و دقيقه«و در عرف حال نام باشد براى خوردنى و گاه اطلاق شود بر كليۀ حبوب.
(از كشاف ص ٩٢٧)
طَفرَه
-(اصطلاح فلسفى)طفره بمعناى جستن در ارتفاع است و بمعنى مطلق جستن است و در اصطلاح معقول انتقال جسم است از جزء مسافتى بجز مسافت ديگر بدون آنكه از اجزاء ما بين عبور كند و محاذى آنها قرار گيرد و بعبارت ديگر انتقال از مسافتى بمسافت ديگر بدون گذشتن از مسافت متوسط.
(از اسفار ج ٢ ص ١٠٧،١١١- شفا ج ١ ص ٨٧)
طِفلِ رَه
-(ذوقى) مبتديان در سير و سلوك.مولانا:
طفل راه فقر چون پيرى گرفت
پيروان را غول ادبيرى گرفت
كه بيا تا ماه بنمايم تو را
ماه هرگز نديد آن مفترى
چون نمائى چون نديدستى به عمر
عكس مه در اب هم اى خام عمر
طفل را با بالغان نبود جدال
طفل را كى حق نشاند با رجال
ميوه گر كهنه شود تا هست خام
پخته نبود غوره خوانندش بنام
گر شود صد ساله آن خام ترش
طفل و غورست او بر هر تيزهش
گر چه باشد ريش و موى او سپيد
هم در آن طفلى خوفست و اميد
طفل ره را فكرت مردان كجا است
كو خيال او و كو تحقيق راست
طفل را چه فكرت آيد در ضمير
يا چه انديشه كند همچون كه پير
فكر طفلان دايه باشد يا كه شير
يا مويز و جوز يا گريه نفير
آن مقلد هست چون طفل عليل
گر چه دارد بحث باريك و دليل
آن تعمق در دليل و در شكيل
از بصيرت ميكند او را گسيل
از بليس او پيرتر خود كى بود
چونكه عقلش نيست اولا شىء بود
طفل گيرش چون بود صاحب كمال
پير باشد در هنر آن خوش خصال
طفل گيرش چون بود عيسى نفس
پاك باشد از غرور و از هوس
طَلاق
-(اصطلاح فقهى)و در لغت