فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٩٦٤ - زَنده
وى توئى،شغلش كى بسر شود،هر كه بتو زنده است،هرگز كى بميرد؟جان در تن گر از تو محروم ماند چون مردۀ زندانيست، زنده اوست به حقيقت كش با تو زندگانى است،آفرين بر آن كشتگان باد كه ملك ميگويد زندگان ايشانند وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ .
(از عده ج ١ ص ٤٢٢).
خبر ندارى كه پيوستن در گشتن است و زندگانى در مردن و مرادها در بىمرادى پروانه شمع را وصال در وقت سوختن است و شمع را زندگانى در سر بريدنست.
(از عده ج ١ ص ٥٧١) تا نميرى و نگردى زنده باز صد هزاران بار هستى بىادب
زندگانى سه است،يكى زنده بجان، يكى زنده بعلم،يكى زنده بحق،او كه بجان زنده است،زنده بقوت است و بباد، او كه بعلم زنده است،زنده بمهر است و بياد آنكه بحق زنده است زندگانى خود بدو شاد.الهى جان در تن گر از تو محروم ماند،مردۀ زندانيست و او كه در راه تو باميد وصال تو كشته شود زندۀ جاودانيست.
الهى:زندگى ما با ياد تست،و شادى همه با يافت تست:و جان آنست كه در شناخت تست.
گفتى مگذر بكوى مادر مخمورى
تا كشته نشى كه خصم ما هست غيور
گويم سخنى بتا كه باشم معذور
در كوى تو كشته به كه از روى تو دور
آرى دوستان را زخم خوردن در كوى دوست بقال نيكوست،در قمار خانۀ عشق ايشان جان باختن عادت و خواست مال و زر چيز رايگان بايد باخت،چون كار بجان رسيد جان بايد باخت.هان،نگر از هلاك جان در راه دوست نهانديشى كه هلاك جان در وفاى دوست حقا كه شرف است و شرط جان در قيام بحق دوستى تلف است، باختن جان در وفاء دوستى دولتى رايگان است،كه دوست او را بجاى جانست،اگر صد هزار جان دارى،فداى اين وصل كن حقا كه هنوز رايگان است.
چون شاد نباشم كه خريدم بتنى
وصلى كه هزار جان شيرين ارزد
عاشقى در اين راه به حققت چون منصور نخاست،وصل دوست بازوار بهواى تفريد پران ديد،خواست تا صيد كند دستش نرسيد با سرش فرو گفتند،يا حسين خواهى كه دستت برسد،سر را زير پاى نه،حسين سر را زير پاى نهاد،به هفتم آسمان بر گذشت.
گر از ميدان شهوانى سوى ايوان عقل آبى
چون كيوان در زمان خود را به هفتم آسمان بينى
ور امروز اندرين منزل ترا حالى زيانى بد
زهى سرمايه و سودا كه فردا ازين زيان بينى
نگر تا اين چنين جوانمردان و جانبازان كه ازين سراى رحيل كنند تو ايشان را مرده نگوئى كه گوهر زندگانى جز دل ايشان را معدن نيامد و آن حيات جز از چشمۀ جان ايشان روان نگشت.
گه ناز چيدند و گه راز شنيدند
گاهى از جلالت بجمالت نگريدند
.