فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٧٣٧ - حِصار
دارند و بالاخره راجعاند به عقول نازله.
اما نفوس ناقصۀ حيوانى كه مشتاق به كمالاند بعد از جدا شدن از بدن طبيعى مدتها معذبند و سرگردان و حيرانند و در آن مدت يا متصل به عقول ميشوند و اشتياق آنها زائل ميشود و يا آنكه با سفليات انس گيرند و همان جا مقام نمايند.رجوع شود بانسان نفسى و عقلى و طبيعى و اجزاء اصلى و تجسم اعمال و(رسائل ص ٣٤٧- ٣٤٨-٣٤٩،٣٤٣-اسفار ج ٤ ص، ١٤٠-شواهد الربوبيه ص ٢٣) مولانا گويد:
نفخ صور است از يزدان پاك
كه برآريد اى ذرائر سر ز خاك
باز آيد جان هر يك در بدن
همچو وقت صبح هوش آيد بتن
جان تن خود را شناسد وقت روز
در خرابۀ خود در آيد چون كنوز
جان عالم سوى عالم مىرود
جان ظالم سوى ظالم ميشود
صبح حشر كوچك است اى مستجير
حشر اكبر را قياس از وى بگير
آن چنانكه جان بپرد سوى طين
نامه پرد از يسار و از يمين
در كفش بنهند نامه بخل وجود
فسق و تقوى آنچه او خود كرده بود
چون شود بيدار وقت سحر
باز آيد سوى او آن خير و شر
حشر اصغر حشر اكبر را نمود
مرگ اصغر مرگ اكبر را زدود
ليك اين نامه خيالست و نهان
و ان شود در حشر اكبر بىعيان
حَشو
-(اصطلاح اهل ادب و عروض است)و در لغت در ميان افتاده و زائد و شىء خرد و مردم فرومايه بود و در اصطلاح نحو صله را گويند و عروضيان ركن وسط از مصراع را گويند و يا اعتراض كلام قبل از تمام را گويند كه شاعر قبل از آنكه معنى را تمام كند سخنى در ميان آرد كه معنى مقصود بغير او تمام شود و آن را سه مرتبت باشد حشو قبيح،حشو متوسط، حشو مليح رجوع شود به(المعجم ص ٢٨-اسرار البلاغه ص ٩ از كشاف ج ١ ص ٤٣٤-مطول ص ٢٤١) مثال از فارسى تو رودكى را اى ماهر و نديدستى در آن زمان كه چو مرغ هزار دستان بود.
دى پير مىفروش كه ذكرش بخير باد
گفتا شراب خور كه عم دل برد زياد
حَشويَّه
-فرقه مجسمهاند و آيات خدا را حمل بر ظاهر كنند(از كشاف ج ١ ص ٤٣٥).
حَشوِ مَليح
-(اصطلاح ادبى)رجوع به حشو شود.
حِصار
-(اصطلاح هيوى)كلمۀ حصار به معنى ديوار و ديوار قلعه بود و اهل هيئت و نجوم نيز بكار دارند.
و منظورشان محصور شدن كواكب و اشعۀ كوكبيه است و آن گاه به برج افتد و گاه بدرج.آنكه ببرج افتد آن بود كه در دوم و دوازدهم از برج كوكب كوكبى ديگر بود كه ميان آن دو محصور بود و آنكه بدرج افتد يا در جرم محصور بود و يا در شعاع قسم اول مانند اينكه كوكبى در برجى بود و ميان دو كوكب قرار گيرد در يك برج