فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٦٧٤ - چَشمۀ حَيَوان
حافظ گويد:
از بس كه چشم مست درين شهر ديدهام
حقا كه مى نمىخورم اكنون كه سر خوشم
عراقى گويد:
چون چشم مست تو آغاز كبر و ناز كند
بسا كه بر دلم از غمزه تركتاز كند
مرا مكش كه نياز منت بكار آيد
چو من نمانم،حسن تو با كه ناز كند
چشم نرگس
-(اصطلاح عرفانى)عبارت از ستر مراتب عاليه است كه اهل كمال آن را پنهان دارند.
(كشاف ص ١٥٥٦).
پارۀ از تركيبات ديگر:
چشم آخر بين.
چشم آخور بين.
چشم احول.
چشم اعور.
چشم بسته.
چشم بيدار.
چشم خفته.
چشم تيز بين.
چشم سر.
چشم عقل.
چشم حسرت.
چشم بندى.
چشم گرد.
چشم بادامى.
چشم پر.
چشم تر چشم روشن.
چشم كور.
چشم بد.
چشم شور.
چشم و چراغ.
چشم تيزبين.
چشم زخم.
چشم جذاب.
چشم حس.
چشم افسرده.
چشم سياه.
چشم ميشى.
چشم درشت.
چشم دزد.
چشم و دل سير.
چشم دولت.
چشم ظاهر.
چشم دل.
چشم غره.
چشم كژ.
چشم گريان.
چشم نابينا.
چشم مخمور.
چشم و گوش باز.
چشم رحمت.
چَشمِه
-(اصطلاح عرفانى)منبع فيض الهى و عالم عمى است و نيز قلب عارف كامل و اصل است.
شاه نعمت الله گويد:
چون چشمۀ آبى است روان در نظر ما
سيراب شده خاك در از رهگذر ما
ما آب حياتيم و روانيم بهر سو
سرسبزى باغ خضر است در نظر ما
چَشمۀ حَيَوان
-منبع و اساس معرفت است كه معرفت حق باشد.
عطار گويد:
زرنج تشنگى مردم بزارى
هر كه بر پستۀ خندان و لب لعل تو ديد
جان كشد پيش لب لعل تو گر جان دارد
شكر پستۀ خندان تو ميدانست چيست
چشم سوزن كه در او چشمۀ حيوان دارد
عراقى گويد: