فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١٠٤٢ - شَرابخانَه
زين نادرهتر كرا بود هرگز حال
من تشنه و پيش من روان آب زلال
(از عده ج ٨ ص ٣٨٨) و از شراب طهور عاشق پاك را خواهند.
كجا شراب طهورست و كجا مى انگور
طهور آب حياتست و آن دگر مردار
و شراب لا يزالى هم اطلاق بر مراتب تجليات قدم است.
عطار گويد:
پيش از آن كاندر جهان باغ رز و انگور بود
از شراب لا يزالى جان من مخمور بود
ما به بغداد ازل لاف انا لحق ميزديم
پيش از آن كاين دارو گير و نكتۀ منصور بود
دوش ما را در سحر از لطف حق صد سور بود
رفتم اندر كوى وصلش،در رهم صد شور بود
پا نهادم همچو موسى گشت عاجز پاى من
سر نهادم من بجاى خاك ره معذور بود
طالبان ديدم كه هر يك در طلب كارى شدند
طالب آنجا با يزيد و شبلى و مسرور بود
يك نظر كردم در آن ميدان سربازان حق
مست حضرت در ميان حلاج يا منصور بود
و از شراب صرف،عشق خالص خواهند.
ابريق شراب صرف در كش مردوار
پس دو عالم پر كن از شور و شغب
مست و جاويدان شو و باقى مباش
تا شوى جاويد آزاد از تعب
همچون عطار اين شراب صاف عشق
نوش كن از دست ساقى عرب
و مراد از شراب انس،الطاف الهى است:
انصارى گويد:الهى تو دوستان خود را به لطف پيدا گشتى تا قومى را از شراب انس مستان كردى،قومى را بدرياى دهشت غرق كردى.
ندا از نزديك شنوانيدى و نشان از دور دادى،رهى را باز خواندى،وانگه خود نهان گشتى،از وراء پرده،خود را عرضه كردى و به نشان عظمت خود را جلوه كردى تا آن جوانمردان را در وادى دهشت گم كردى و ايشان را در بيطاقتى سرگردان كردى.
(از عده ج ٦ ص ٥٢٨) و از شراب معرفت،همان معرفت را خواهند كه فرمود
«العلم نور يقذفه الله فى قلب من يشاء» .
علم وراثت است،نه علم دراست.
انصارى گويد:بار خدايا،بروى زمين بندگانند كه آشامندۀ شراب معرفتند و مست از جام محبت تا هر چند كه از حقيقت آن مستى جز نمايشى نه،زانكه حقيقت آن شراب در دنيا جز بوئى نه و دنيا زندانست زندان چند برتابد،باش تا فردا كه مجمع روح و ريحان بود و معركۀ وصال جانان و رهى در حق نگران.
اميد وصال تو مرا عمر بيفزود
خود وصل چه چيز است چو اميد چنين
است
شوريدۀ به كلبۀ خمار شد، درمى داشت بوى داد،گفت:باين يك درم مرا شراب ده،خمار گفت:مرا شراب نمانده، آن شوريده گفت:من خود مردى شوريدهام طاقت حقيقت شراب ندارم،قطرۀ بنماى تا از آن بوئى برسد،بينى كه از آن چند مستى كنم و چه انگيزم.سبحان الله اين چه برقى است كه از ازل تابيده،دو گيتى