فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١٠٣٢ - شاهِد
(از كشاف ج ١ ص ٧١٧).
شاذِليَّه
-(اصطلاح كلامى)فرقه از فرق متصوفهاند.منسوب به شيخ ابو الحسن على بن عبد الله شريف حسنى كه ساكن اسكندريه بود.
(از طرائق الحقائق-ج ٢-ص ١٦٣)
شارِبُ الخَمر
-(فقهى)رجوع به حدود و خمر شود.
شارِعِ نَواميس
-(كلامى) مراد نبى و صاحبان اديانند.
(از مجموعۀ دوم مصنفات ص ٣٠٤)
شاغِلاتِ حِسّى
-(فلسفى) منظور امورى است كه حواس آدمى را به خود مشغول دارند و در تصرف كردن از امور لازم باز دارد و يا امورى كه پارۀ از حواس ديگر را از تصرفات خود معطل كند بواسطه اشتغال بامورى مادى.
(شطحيات)
شام
-مراد از شام كثرات و حجب تعينات است و ستر وحدت است.
(از شرح گلشن ص ٥٨٣).
شامَّه
-يكى از حواس و قواى ظاهره پنجگانه است كه عضو آن بينى است رجوع شود به حواس ظاهره.
شَاهبازِ سِدرَهنشين
-(اصطلاح ذوقى)روح و جان آدمى است در مقام تجرد و انسلاخ از ماده و ماديات.
شاهِد
-(اصطلاح عرفانى)و شاهد يعنى گواه و مشاهدهكننده«الشاهد ما يشهد بما غاب عنك»و شاهد الحق شاهد فى ضميرك»و تجلى جمالى ذات مطلق را در لباس شاهد عيان را بيان فرمودهاند و گفته شده است كه شاهد حق است باعتبار ظهور و حضور.
مولانا گويد:
شاهدت گر راست باشد گر دروغ
مست گاهى از مى و گاهى ز دوغ
دوغ خورده مستياى پيدا كند
هاى و هوى و سرگرانيها كند
آن مرائى در صلاة و در صيام
مينمايد جد و جهدى بس تمام
ناگهان آيد كه او مست و لا است
چون حقيقت بنگرى غرق رياست
حاصل افعال برونى رهبر است
تا نشان باشد بر آنچه مظهر است
و گاه مراد از شاهد خدا است.
مولانا:
شاهد مطلق بود هر نزاع
نشكند گفتش خمار هر صداع
نام حق عدلست و شاهد آن اوست
شاهد عدلست زين رو چشم دوست
منظر حق دل بود در دو سرا
كه نظر بر شاهد آيد شاه را
عشق حق و سر ساهد بازيش
بود مايۀ جمله پرده سازيش
پس از آن لولاك گفت اندر لقاء
در شب معراج شاهد باز ما
اين قضا بر نيك و بد حاكم بود
بر قضا شاهد نه حاكم ميشود
در چشم عيان شاهد و مشهود توئى
در قبلۀ جان ساجد و مسجود توئى
بىنام و نشان قاصد و مقصود توئى
بىگوش و زبان حامد و محمود توئى
و تجلى جمالى ذات مطلق را در لباس شاهد عيان و بيان فرمودهاند و گفته شده است:كه شاهد حق است باعتبار ظهور و حضور