فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٨٢١ - خَواصّ حُروف
اولين دستهاى بود كه در اسلام بوجود آمد.
اين فرقه خود به فرقههائى منقسم شد بدين ترتيب:
الازارقه-النجدات-الصفريه- العجاردة-الحازمية-الشعبية- المعلومية و المجهولية الصلتية- الاخنسية-الشيبية-الشيبانية-المعبدية الرشيدية-الواقفية-الاباضية:المكرميه، الحمزيه-الابراهيميه:
(از مختصر فرق بين الفرق ص ٦٥- ٦٦) در راس اين طايفه اشعث بن قيس است.
خَمُوش
-(اصطلاح عرفانى)صمت و سكوت است كه يكى از آداب درويشانست.
جامى گويد:
بر دو قسم است صمت اگر دانى
صمت پيدا و صمت پنهانى
هست قسم نخست صمت لسان
كه به بندى زبان ز همنفسان
و ان دگر سمت دل بود كه حديث
نكند در درون نفس خبيث
هر كه را لب خموش و دل گوياست
گهر و زر خويش را جوياست
گر چه[هر كه]بردش حديث نفس ز راه
كى نويسد برو فرشته گناه
مولوى گويد:
يك زمان بهل اى جان كه خموشانه خوشست
ما سخن گوى خموشيم كه چون ميزانيم
خَميرَه
-(اصطلاح علوم غريبه)مراد ركن و اسطقس و اساس هر چيزى است.
(از رسائل جابر بن حيان ص ١٩٩)
خُنثى
-(اصطلاح فقهى)كسى كه فرج زنان و مردان هر دو را دارد و آن را در اسلام حكامى است.رجوع شود به (كشاف ج ١ ص ٢٧١).
خوارى
-(اصطلاح عرفانى)مقام تواضع در درگاه احديت را گويند.
انصارى گويد:بر درگاه كريم هر چند خود را ذليلتر دارى،عزيزتر شوى،آن ذل تو از دوست نه نوميدى است،آن گواه راستى و درستى است.
پير طريقت گفت:الهى فرياد از اين خوارى خود،كه كس را نديدم بزارى خود، فرياد ازين سوز،كه از تو در جان ما است در عالم كس نيست به بخشايد بروز و زمان ما، الهى از حسرت چندان اشگ باريدم، كه بآب چشم خويش تخم درد بكاريدم، اگر سعادت ازلى يابم،اين همه درد پسنديدم، ور ديدۀ من به يكباره برآيد،در آن ديده خود را ناديدم.
در خرابات نهان حوش بر آسودست خلق غمزه بر هم زن يكى تا خلق را بر هم زنى.
پاى بر نفس خود نهادن و هواى خود را تحت قهر خود آوردن،بزبان اهل اشارت آن ملك عظيم است كه خداى فرمود «وَ آتَيْنٰاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً» و اين حاصل نشود مگر بخوارى و ذلت در مقام جبروت الهى (از عده ج ٢ ٥٤٩).
خَواصّ
-(اصطلاح علوم غريبه)و جابر گويد خواص نامى است كه بر سه امر اطلاق شود و يا بر سه گونه بود يا سريع الزوال بود كه حال نامند و يا بطيء الزوال بود كه هيئت نامند و يا ذاتى بود.
خَواصّ حُروف
-(اصطلاح علوم غريبه) اهل فن براى هر يك از حروف نشانهها