فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١١٥٤ - ضِدّ خاصّ
مژدگانى ميدهم چندين درم
باز ميجوئى نشان از هر كسى
ريش خندت ميكند زين هر خسى
كاشترى مىديد رفت اين طرف
اشترى سرخى بسوى اين علف
آن يكى گويد بريده گوش بود
و آن دگر گويد جلش منقوش بود
از براى مژدگانى صد نشان
از گزافه هر خسى كرده بيان
اى دل اين اسرار در گوش كن
قسم تو گر هست زين خوش نوش كن
همچنانكه هر كسى در معرفت
ميكند موصوف غيبتى را صفت
باحثى مر گفت او را كرده جرح
فلسفى از نوع ديگر كرده شرح
و آن دگر در هر دو طعنه مىزند
و آن دگر از زرق جانى ميكند
هر يكى زين ره نشانها زان دهند
تا گمان آيد كه ايشان زان دهند
اين حقيقت دان نه حقند اين همه
نى بباطل گمرهانند اين رمه.
ضامِن
-(اصطلاح فقهى)و آنكه ضمانت كسى را در اموال كند ضامن نامند و در ابدان كفيل رجوع به ضمانت و كفالت شود.
ضامِنِ جَريرَه
-(اصطلاح فقهى) رجوع به ارث و فرائض،
ضَياع
-(اصطلاح نجومى)و عبارت از چهار ستاره است واقع در عواء.
ضَبط
-(اصطلاح فلسفى)يعنى قوۀ حافظه و گويند در قاضى علاوه بر شرائط ديگر از نظر نگهدارى وقايع قوت ضبط هم لازم است چنانكه در محدث(از شرح لمعه ج ١ ص ٢٠٤)و آن خوب شنيدن سخن باشد و بدنبال آن خوب نگاهداشتن (از كشاف ص ٨٨٦).
ضِحك
-(اصطلاح عرفانى)ضحك در صفات كنايت از اظهار رضوان اكبر است بوصف بشر در جمال قدم مشاهدت قدم را.(از شطحيات ص ٦٤).
(بابا طاهر ص ١٩١).
ضِدّ
-(اصطلاح فلسفى)در زير عنوان كلمۀ تقابل بيان شد كه ضد هر چيزى عبارت از چيزى است كه با آن در محل واحد جمع نشوند و لكن ارتفاع هر دو ممكن باشد و از شأن ضد آنست كه با ضد خود منافات داشته باشد و هر يك يافت نشود مگر بفقد ديگرى«من شأن الضدان ينافى ضده و لا يوجد احدهما الا بفقد الاخر».
(از راحة العقل ص ٤٧)
ضِدّان
-(اصطلاح فلسفى)ضدان دو امر وجودى هستند كه با هم جمع نمىشوند و لكن مرتفع ميشوند«الضدان امران وجوديان لا يجتمعان و لكن يرتفعان» و مراد از اينكه در محل،واحد جمع نشوند خارج از ذهن است و الا ذهن مجمع متضادات است.
(از تفسير ص ١٣٠٣ و رجوع شود به درة التاج بخش اول ص ١١٧-شرح منظومه ص ١١١)
ضِدّ خاصّ
-(اصطلاح اصولى)و در مبحث«امر بشيء مقتضى نهى از ضد» گفتهاند كه ضد شىء بر دو قسم است يكى ضد خاص كه هر امر وجودى باشد كه مخالف مأمور به باشد عقلا يا شرعا و عام اطلاق بر ترك مأمور به شود.
و يا يكى از اضداد وجودى لا بعينه است