مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٣٥
كوتاهى را به آدرس دبيرستان محل تحصيل اين نوجوان مىفرستند:
برادر گرامى ...
با سلام. حتماً موضوع را با خانواده خود در ميان بگذاريد؛ زيرا آگاهى خانوادهتان مىتواند براى شما مؤثر باشد.
موفق باشيد
و چند روز بعد، پاسخى دريافت مىكنند به انضمام نامهاى ديگر:
مجله محترم ...
با سلام، برادر امير ... در تاريخ ٥/ ١٠/ ٦٥ در عمليات كربلاى چهار به شهادت رسيدهاند. نامه شهيد ضميمه مىشود.
رئيس دبيرستان
١٦/ ١٠/ ٦٥
من امروز احساس دستاندركاران آن مجله را پس از رسيدن خبر شهادت امير و نامه دومش درك مىكنم. نامهاى كه قرار بود اساساً وقتى به دست آنان برسد كه او پر كشيده باشد! در لابلاى سطر به سطر نامه دوم، دنبال چيزى مىگرديم. هم من و هم مخاطبان آن روز امير در آن مجله:
آيا سرانجام او توانست لجام آن اسب سركش را بگيرد و نلغزد؟ آيا توانست با نفس خويش بجنگد و آن را زمين بزند؟ بخشى از نامه او، پاسخ اين پرسش است:
«من مىروم؛ اما بگذار اين دختر فاسد بماند. من فقط خوشحالم كه حالا كه عازم جبهه هستم، هيچ گناه كبيرهاى ندارم و براى گناهان ريز و درشت ديگرم از خداوند طلب مغفرت مىكنم.»
نه هر كه چهره برافروخت، دلبرى داند
نه هر كه آينه سازد، سكندرى داند