مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٣٤
[حتى بىمطالعه ادامه اين ماجرا] به من نهيب بزنند كه: صبر كن! تند نرو؛ مگه چه اتفاقى افتاده؟ آسمون كه به زمين نيومده!
براى بعضى ممكن است آسمان به زمين نيامده باشد؛ اما براى او كه خسته از دردى جانكاه، در جادهاى چنين پرپيچ و خم، نفس نفس زنان مىرود، تصور اين كه مبادا بلغزد، كابوسى وحشتناك است:
«حدود ١٠ ساعت از روز را با دختر خالهام در خانه تنها هستيم.
او يك لحظه مرا تنها نمىگذارد و دائماً در سرم فكر گناه مىاندازد.
بارها در طول روز از من درخواست گناه مىكند. البته من پسرى نيستم كه اسير خواهش و حرفهاى او شوم و هميشه سعى مىكنم خودم را از او دور كنم؛ ولى او مانند شيطانى است كه سر راه هر انسانى ظاهر مىشود و او را به قعر جهنم پرتاب مىكند و براى همين است كه من از او احتراز مىكنم؛ ولى او دست از سر من برنمىدارد.»
تا نوجوان و جوان نباشيد، تا صداى گروپ گروپ قلب خود را در مقابل غمزهاى و كرشمهاى نشنيده باشيد، تا پس از شنيدن صداى نازكى، ميزان الحرارهاى بر تن داغ خود ننهاده، گرماى ناخودآگاه آن را حس نكرده باشيد، مگر مىتوانيد بفهميد كه ده ساعت تنهايى با دخترى كه كَتِ شيطان را از پشت بسته، يعنى چه؛ آن هم با شرايطى كه او دارد:
«البته فكر مىكنم همه اين بدبختىها به خاطر اين است كه من مقدارى زيبا هستم. فكر مىكنم اگر اين موهاى طلايى و پوست روشن را نداشتم، حتماً اين مشكل سرم نمىآمد.»
او در اين نامه، چهار بار به صراحت تقاضاى كمك مىكند و از مخاطبان خويش در آن مجله، عاجزانه مىخواهد كه نگذارند برادرشان پاكى خود را از دست بدهد. بعد هم نامه را امضا مىكند و به نشانى مجله مىفرستد. دستاندركاران آن مجله، پس از دو هفته، پاسخ بسيار