مى شكنم در شكن زلف يار - سروقامت، حسين - الصفحة ٢٢٤
محمدرضا سرگذاشت به سجده و مدتى همان جور ماند.
خشكش زده بود. هر چه صبر كردند، او از سجده سر بر نداشت. يكى از بچهها گفت خيال كرديم مرده!
وقتى بلند شد، صورتش غرق اشك بود. از اشك او فرش مسجد خيس شده بود. پيرمردى جلو آمد و پرسيد بابا! چيزى گم كردهاى؟ پاسخ شنيد نه! پرسيد چيزى مىخواهى پدرت براى تو نخريده؟ سرى تكان داد كه نه!
پرسيد پس چرا اينجور گريه مىكنى؟ گفت پدر جان! روى نياز ما به خداست؛ اگر من در سجده مرادم را نگيرم، پس كى بگيرم؟
بيچاره پيرمرد، سر پيش افكنده و گفته بود: پسر جان! اگر ديندارى اين است، من گنهكار، هفتاد سال است بيراهه مىروم!
عزيز دلم! سخن آن پيرمرد باتو تنم را مىلرزاند. مىدانى چرا؟
چون بيراهه داريم تا بيراهه؛ شايد نماز صبحى از او قضا شده اين را مىگويد بيراهه!
يا حواسش در نماز جاى ديگر بوده يا بالاتر از اين بگويم ممكن است گاهى در دوره جوانى حتى عمداً نمازش را نخوانده، اينگونه تأسف مىخورد كه من گنهكار، ٧٠ سال است بيراهه مىروم! اما امان از بيراهههاى ما!
بگذار نگويم؛ تو شهيدى و گواه. نگاهم كن ...
رنگِ رخساره، خبر مىدهد از سرّ درون!
محمدرضاى من! هيچگاه نشد كه از تو بپرسم واقعاً در آن سجدهها از خدا چه مىخواستى.
آخر مگر افق ديد يك پسر سيزده ساله چقدر است؟ از بزرگى دنيا چقدر مىفهمد؟ يا آنگونه كه خود گفته بودى، چه مرادى دارد؟
حالا كه سالها از آن ماجراها گذشته، كم كم مىفهمم كه شايد آن كارها،