الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٩٥ - (٣٢) پيدا كردن آنكه واجب الوجود چيزهاى متغيّر را چگونه بايد كه داند تا متغيّر نشود؟
و نيكوست، و هستى چنان چيز بايد كه چنين بود تاخير و فاضل بود، و بودن فلان به از نابودن بود، آنگاه او را چيزى ديگر نبايد تا آنچه دانسته وى است بوجود آيد، كه نفس دانسته بودن وى بهستى [١] همه چيزها و بهترين نظام كه شايد بودن اندر هستى بر آن ترتيب كه تواند بودن، سببى موجب بود مر هست شدن همه چيزها را چنانكه هستند، چنانكه دانستن [٢] قوّت داننده [١] اندر ما سببى است بىواسطه مر جنبش [٣] قوّت آرزو را، كه چون ما بدانيم كه صواب آنست كه قوّت آرزو را [٤] بجنبد دانستنى مطلق بىگمان يا بىبازدارنده [٢] كه اندر وهم آيد، قوّت آرزو بجنبد از آن دانش، بىميانجى قوّت آرزوى ديگر، همچنان حال پيدا شدن هستى همه چيز از دانش واجب الوجود.
و ما را اين قوّت آرزو از بهر آن بايست تا آنچه ما را خوش آيد بآلتها بجوييم و آنجا اين بكار نبود. پس خواست ايزدى چيزى ديگر نيست مگر دانستن حقّ كه نظام هستى چيزها چگونه بايد و [٥] دانستن آنكه بودن ايشان نيكوست نه مر او را و ليكن [٦] بنفس خويش كه معنى نيكويى، بودن هر چيزى بود چنانكه بايد، و عنايت وى آنست كه دانسته است كه مثلا مردم را اندامها چگونه بايد تا و را نيكوتر بود و مر آسمانها را [٧] جنبش چگونه بايد تا او را نيكوتر بود و نظام خير بوى [٨] بود، بىآنكه
[١] قوه عاقله.
[٢] مانع.
[١] چه: بهتر.
[٢] طم: دانسته.
[٣] طم: جنس.
[٤] طم، س، چه:- را.
[٥] مل:- حق ... بايد و.
[٦] مج، مك ١، چخ: و لكن.
[٧] مك ٢:- را.
[٨] مك ٢:- بوى.