حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٢٩ - ٣/ ٣٥ مسلم مجاشعى
پس از بيعت مردم، مسلم از حذيفه خواست تا حقيقت آنچه را كه گذشته است، بازگويد، و او چنين كرد و مسلم، شيفته على عليه السلام شد.
گزارش شده در جريان جنگ جمل، هنگامى كه دو لشكر (لشكر امير مؤمنان و لشكر اصحاب جمل) با هم روبهرو شدند، بصريان به سوى ياران على عليه السلام تير مىانداختند تا آن كه گروهى از آنان را زخمى كردند. مردم گفتند: اى امير مؤمنان! تيرهاى آنان، ما را زخمى كرده است. منتظر چه هستى؟
على عليه السلام گفت:
اللّهُمَّ إنّي اشهِدُكَ أنّي قَد أعذَرتُ و أنذَرتُ، فَكُن لي عَلَيهِم مِنَ الشّاهِدينَ.
بار خدايا! تو را گواه مىگيرم كه من، راه عذر (بهانه) شان را بستم و به آنها هشدار دادم. پس تو براى من در برابر آنان گواه باش.
سپس على عليه السلام زِرِهش را خواست و آن را به تن نمود و شمشيرش را حمايل كرد و عمامه را به سر و صورت پيچيد و بر استر پيامبر صلى الله عليه و آله نشست و قرآن طلبيد و آن را به دست گرفت و فرمود:
يا أيُّهَا النّاسُ، مَن يَأخُذُ هذَا المُصحَفَ فَيَدعو هؤُلاءِ القَومَ إلى ما فيهِ؟
اى مردم! چه كسى اين قرآن را مىگيرد و اين قوم را به سوى آن مىخواند؟
جوانى از قبيله مُجاشع كه به او «مُسلم» گفته مىشد و قبايى سفيد به تن داشت برجَست و به على عليه السلام گفت: اى امير مؤمنان! من آن را مىگيرم.
على عليه السلام فرمود:
يا فَتى إنَّ يَدَكَ اليُمنى تُقطَعُ، فَتَأخُذُهُ بِاليُسرى فَتُقطَعُ، ثُمَّ تُضرَبُ عَلَيهِ بِالسَّيفِ حَتّى تُقتَلَ.
اى جوان! دست راستت قطع مىشود و با دست چپت آن را مىگيرى و آن هم قطع مىشود. سپس با شمشير به تو مىزنند تا كشته شوى.
جوان گفت: اى امير مؤمنان! من تاب اين چنين كارهايى را ندارم.