حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٢٥ - ٣/ ٣٢ مالك اشتر
عسل آلوده به زهر جگرسوز، شهد شهادت نوشيد و روح نورانى و مينويىاش به ملكوت، پرواز كرد.
جان مولا عليه السلام با اين غم، فسُرد و اين داغ، بسى بر او گران آمد و مرگ مالك را از مصيبتهاى روزگار شمرد. سوگنامه على عليه السلام در مرگ مالك، بىنظير است. گويى وجود مالك نيز برايش بىنظير بود.
امام عليه السلام، چون خبر جانكاه شهادت مالك را شنيد، بر منبرْ فراز آمد و فرمود:
ألا إنَّ مالِكَ بنَ الحارِثِ قَد قَضى نَحبَهُ، و أوفى بِعَهدِهِ، و لَقِيَ رَبَّهُ، فَرَحِمَ اللّهُ ماكا! لَو كانَ جَبَلًا لَكانَ فِنداً، و لَو كانَ حَجَرا لَكانَ صَلداً. لِلّهِ مالِكٌ! و ما مالِكٌ! و هَل قامَتِ النِّساءُ عَن مِثلِ مالِكٍ! و هَل مَوجودٌ كَمالِكٍ!
بدانيد كه مالك بن حارث، روزگار خود را به پايان برد و به پيمان خويش وفا نمود و به ديدار پرورگارش شتافت. خدا مالك را بيامرزد! اگر كوه مىبود، قلّهاى دست نيافتنى و دور و بلند مىنمود! و اگر سنگ مىبود، صخرهاى سخت مىنمود! آفرين بر مالك! مالك كه بود؟! آيا زنان، مانند مالك را مىزايند؟! آيا هيچ آفريدهاى چون مالك هست؟!
معاويه نيز كه در آتشْنهادى، خيرهسرى و فضيلتكُشى بىبديل بود، با مرگ مالك، در پوست خود نمىگنجيد و از شدّت خوشحالى كه شگفتا آن را پنهان هم نمىداشت مىگفت: على بن ابى طالب، دو دست راست داشت. يكى در جنگ صِفّينْ قطع شد (يعنى عمّار بن ياسر) و ديگرى، امروز، و او مالك اشتر بود.
امام عليه السلام، هرگاه از او ياد مىكرد، غم بر جانش سنگينى مىكرد و بر نبودش تأسّف مىخورد و چون روزگارى از جَست و خيز ستمگرانه شاميان به ستوه آمده بود و از اين كه سپاهيانش سخن وى را نمىشنيدند و براى ريشهكن ساختن فتنه بر نمىخاستند، ناله كرد، شخصى گفت: فقدان اشتر در ميان عراقيان، معلوم شد. اگر زنده بود، بيهودهگويى كم مىشد و هر كس مىدانست كه چه مىگويد.
به راستى چنين بود و چونان او، يك نفر ديگر هم در سپاه امام عليه السلام وجود