حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣٧ - قرآن
آنان، داستان موسى عليه السلام را باز گفتند، ولى وى را نمىشناختند. شعيب عليه السلام، به يكى از آنان گفت: «به سويش برو و او را فرا خوان تا پاداش آب دادن به گوسفندان را به وى بدهيم».
دختر به سوى موسى عليه السلام آمد و آنچنان كه خداوند در قرآن حكايت مىكند: «با شرم، راه مىرفت» و گفت: پدرم، تو را مىخوانَد تا پاداش آب دادن به گوسفندان را به تو بدهد.
موسى عليه السلام به همراه دختر برخاست. دختر از جلو حركت مىكرد و چون باد لباسش را تكان داد و پشتش نمايان مىشد، موسى عليه السلام به وى گفت: «پشت سرِ من، حركت كن و مرا با ريگهايى كه به جلو پرتاب مىكنى، راهنمايى كن؛ چرا كه ما مردمانى هستيم كه به پشت سرِ زنان، نگاه نمىكنيم».
وقتى موسى عليه السلام بر شعيب عليه السلام وارد شد، داستانش را براى شعيب عليه السلام، باز گفت. شعيب عليه السلام به وى گفت: «مترس! از دست ستمگران، نجات يا فتى».
يكى از دختران شعيب گفت: «اى پدر! او را استخدام كن؛ چرا كه بهترين كسى است كه استخدام مىكنى. هم نيرومند [و هم] امانتدار است».
شعيب عليه السلام به آن دختر گفت: نيرومندىاش را با كشيدن دلو از چاه به تنهايى، دانستى، امانتدارىاش را از كجا شناختى؟
دختر گفت: آنگاه كه به من گفت: «پشتِ سرم حركت كن و مرا راهنمايى نما؛ چرا كه ما مردمانى هستيم كه به پشت سرِ زنان، نگاه نمىكنيم»، دانستم كه او از مردمانى است كه به پشت سرِ زنان، نگاه نمىكند و اين، نشانه امانتدارىاش بود.
/ ٤ ٤
نهايت اخلاص
قرآن
«و در اين كتاب، از موسى ياد كن؛ زيرا كه او داراى [بالاترين مرتبه] اخلاص، و رسول و پيامبر [والا مقامى] بود»