حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٢٣ - حديث
زليخا گفت: چشمهايت چه قدر زيباست!
يوسف عليه السلام گفت: «دو چشم، اوّلين عضوهايى هستند كه در قبر بر گونههايم مىافتند».
زليخا گفت: چه بوى خوشى دارى!
يوسف عليه السلام گفت: «اگر [بدىِ] بوى مرا سه روز پس از مرگم استشمام مىكردى، از من فرار مىكردى».
زليخا گفت: چرا به من نزديك نمىشوى؟
يوسف عليه السلام گفت: «با اين دورى، به قرب پروررگارم اميد دارم».
زليخا گفت: بستر من از حرير است، برخيز و خواستهام را برآور.
يوسف عليه السلام گفت: «مىترسم بهرهام از بهشت از كف برَوَد».
زليخا گفت: تو را به شكنجهگرها مىسپارم.
يوسف عليه السلام گفت: «آن هنگام، پروردگارم مرا بس است».
١/ ٣ ٢
انتخاب زندان
قرآن
« [زليخا] گفت: اين (يوسف)، همان است كه درباره او سرزنشم مىكرديد. آرى! من از او كام خواستم؛ و [لى] او خود را نگاه داشت، و اگر آنچه را به او دستور مىدهم، نكند، قطعاً زندانى خواهد شد و حتماً از خوارشدگان خواهد گرديد. [يوسف] گفت: پروردگارا! زندان براى من دوست داشتنىتر است از آنچه مرا به آن مىخوانند، و اگر نيرنگ آنان را از من باز نگردانى، به سوى آنان خواهم گراييد و از [جمله] نادانان خواهم شد».
حديث
٥١٩. امام رضا عليه السلام: زندانبان به يوسف عليه السلام گفت: من، تو را دوست دارم.
يوسف عليه السلام گفت: «هر بلايى به من رسيده، از دوست داشتن است. خالهام مرا دوست داشت، مرا دزديد. پدرم مرا دوست داشت، برادرانم به من حسادت ورزيدند. همسر عزيز مصر، مرا دوست داشت، مرا به زندان انداخت».