حكمت نامه امام حسين - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧٥ - ٨/ ٣٣ در جواب باديه نشين
٨/ ٣٣ در جواب باديهنشين
مردى باديهنشين (اعرابى)، وارد مسجد الحرام شد و در كنار امام حسن عليه السلام كه عدّهاى گِردش را گرفته بودند ايستاد و از يكى از حاضران پرسيد: اين مرد كيست؟
او گفت: حسن بن على بن ابى طالب است.
باديهنشين گفت: من با همو كار دارم.
به باديهنشين گفت: اى باديهنشين! با او چهكار دارى؟
گفت: شنيدهام كه آنها فصيح سخن مىگويند و من، بيابانها، دشتها، درّهها و كوهها را پيموده و آمدهام تا با او سخن بگويم و مشكلات زبان عربى را از او بپرسم.
همنشين امام حسن عليه السلام به وى گفت: اگر براى اين كار آمدهاى، از آن جوان بپرس. و به امام حسين عليه السلام اشاره نمود.
او نزد امام حسين عليه السلام رفت و سلام كرد. [ايشان، پاسخش را داد و] فرمود: «چه حاجتى دارى؟».
گفت: من از نزد هِرَقْل[١] و جَعْلَل[٢] و ايْنَم[٣] و هَمْهَم آمدهام.
امام حسين عليه السلام تبسّمى نمود و فرمود: «اى اعرابى! سخنى گفتى كه جز عالمان، آن را درنمىيابند».
باديهنشين گفت: بيش از اين نيز مىگويم. آيا به اندازه من مىتوانى پاسخم دهى؟
امام حسين عليه السلام فرمود: «آنچه مىخواهى، بگو كه من، پاسخت مىدهم».
اعرابى گفت: من باديهنشينم و بيشتر سخنان من، شعر است كه ديوان عرب است.
فرمود: «هر چه مىخواهى، بگو. من، پاسخ مىدهم».
او شروع به سرودن شعر نمود و گفت:
دل من به سوى لهو و لعب مىشتابد
در حالى كه با نشاط جوانى، بدرود گفته است.
روزگار زيبايى كه
دو سوى دامنش را مىكشيدم
خوشىهايى بود و لذّتهايى
و چه نوشيدنىهايى در آن زمان بود!
هنگامى كه پيرى
اطراف سرم را نيز سفيد كرد
و مرا ناگزير كرد
تا خضاب به كار ببرم
از خوشگذرانى، دست كشيده
بساط آن را برچيدم.
روزگار، شگفتىها دارد
براى كسى كه هر دو حالت را تجربه كند.
پس هرگاه انسان خردمند
و صاحبْرأيى انديشهاش را به كار گيرد
از آن، عبرتى مىگيرد
كه در تمام دوران زندگى به كارش مىآيد.
امام حسين عليه السلام فرمود: «اى اعرابى! حال كه گفتى، از من بشنو:
نشانهاى كه آثارش محو گشته است
مرا اندوهگين نمىسازد.
پرده برگرفته و دامنكشان
بر شنهاى نرم مىخرامَد.
بادهاى ملايم و بسيار خُنَك
كه پى در پى، جامههايش را مىلرزاندند.
ابرى پُر باران
كه نزديك است افتادن دو ستارهاش.
باران سيلآسا
از خلال ابرها مىتَراود
با برقهاى ستودنى
و نه نكوهيدنى
و صداهاى رعدش نيز باشكوه است
و نانكوهيده.
رعدى غُرنده
تا هر كجا كه دايرهاش را بگسترد.
[با اين همه] چون او از اهلش جدا شد
بيابان، تهى شد».
هنگامى كه اعرابى، اين شعرها را شنيد، گفت: هرگز كلامى گوياتر، فصيحتر و زيباتر از كلامِ اين جوان، نديده بودم.
در اين هنگام، امام حسن عليه السلام فرمود: «اى اعرابى!
او جوانى است كه خداوند مهربان
دو جدّش را با طهارت، تكريم كرده است.
قرص ماهِ نقرهفام
نور شَرَف خويش را بر او پوشانده است.
اگر شمارندهاى، فضايل او را بشمارد
ما نيز در شمارش او خواهيم دَميد.
من، شعر خود را مىسرايم
با معنايى محكم و استوار».
وقتى كه اعرابى، شعر امام حسن عليه السلام را شنيد، گفت: خدا [اين بزرگوارىتان را] بر شما دو نفر مبارك گردانَد. مردان، از [به جا گذاشتن] مانند شما، بخل مىورزند، و زنان نيز از [زادن] مانند شما باز ايستادهاند. به خدا سوگند، من با رضايت و محبّت شما مىروم. خداوند، به شما جزاى خير دهد! و سپس رفت.
[١] هِرَقْل، نام يكى از سلاطين روم است( لغتنامه دهخدا).
[٢] جَعْلَل، به درخت خرماى كوتاه مىگويند.
[٣] أيْنَم، گياهى است كه در دشت و زمين هموار مىرويد. برگى بلند و لطيف و پشتْ خميده دارد. كُركى خاكىرنگ دارد، همانند بدنِ گورخر.