حكمت نامه امام حسين - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٨٥ - ٩/ ٤ داستان اميرمؤمنان و دنيا
٩/ ٣ پستى دنيا در نزد خدا
٦٤٣. الإرشاد به نقل از على بن يزيد، از امام زين العابدين عليه السلام: با امام حسين عليه السلام بيرون آمديم. او در جايى فرود نيامد و برنخاست، مگر آن كه از يحيى بن زكريا عليه السلام و كشته شدنش ياد كرد. روزى فرمود: «از [نشانههاى] پستى دنيا نزد خدا، اين است كه سرِ يحيى بن زكريا عليه السلام را براى زنى روسپى از روسپيانِ بنى اسرائيل، هديه بردند».
٩/ ٤ داستان اميرمؤمنان و دنيا
٦٤٤. كشف الريبة از عبد اللّه بن سليمان نَوفلى، از امام صادق عليه السلام: [پدرم] امام باقر عليه السلام برايم نقل كرد كه چون امام حسين عليه السلام آماده سفرِ كوفه شد، ابن عبّاس به نزدش آمد و او را به پيوند خونى ميانشان سوگند داد [كه نرود]؛ چرا كه در طَف (كربلا) كشته مىشود.
امام عليه السلام فرمود: «من، قتلگاهم را مىدانم و از دنيا، جز جدايىاش را نمىخواهم. اى ابن عبّاس! آيا تو را از داستان اميرمؤمنان و دنيا باخبر نكنم؟».
ابن عبّاس به ايشان گفت: چرا. به جانم سوگند كه من، دوست دارم مرا از آن، آگاه كنى.
پدرم فرمود كه امام زين العابدين عليه السلام فرمود: شنيدم امام حسين عليه السلام مىفرمايد: اميرمؤمنان برايم چنين نقل كرد كه: «من، در برخى از باغهاى فدك كه از آنِ فاطمه عليها السلام شده بود بيل به دست، كار مىكردم كه ناگاه، ديدم زنى بر من وارد شد. چون به او نگريستم، زيبايىاش دلم را رُبود و او را شبيه بُثينه دختر عامر جُمَحى ديدم كه از زيباترين زنان قريش بود.
زن گفت: اى فرزند ابو طالب! آيا مىخواهى با من ازدواج كنى تا تو را از اين بيل، بىنياز كنم و تو را بر اندوختههاى زمين، ره بنمايم و تا هر زمان كه بمانى، فرمانروا بمانى و براى نسلت نيز چنين باشد؟
به او گفت [م]: تو كه هستى تا تو را از خانوادهات خواستگارى كنم؟
گفت: من دنيا هستم.
به او گفت [م]: بازگرد و همسرى ديگر بجوى.
به بيلم روى آوردم و چنين سرودم:
بىگمان، هر كه دنياى پست، فريبش دهد، ناكام مىگردد
و اگر نسلهايى را بفريبد، به مقصد نمىرساند.
دنيا، به شكل بثينه گرامى نزد ما آمد
و زيور و شمايلش بهسان او بود».
به او گفتم: غير مرا بفريب كه من
از دنيا گريزانم و ناآگاه نيستم.
مرا با دنيا چهكار كه محمّد
در ميان سنگها [ى قبر]، جاى گرفت؟
گيرم كه دنيا گنج و مرواريدش را برايم آورد
و نيز اموال قارون و فرمانروايى قبيلهها را.
آيا سرانجامِ همه آنها نابودى نيست؟
هر چند كه از گنجينههاى سرشار آن، طلب مىشود.
غير مرا بفريب كه من، رغبتى ندارم
به آنچه از فرمانروايى و عزّت و دستاورد توست.
بىگمان، من، خود را به روزىام قانع كردهام
پس اى دنيا! به كار هلاكشدگان خود بپرداز.
كه من از خدا، در روز ديدار او مىترسم
و از عذابى جاويد و هميشگى».