حكمت نامه امام حسين - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٥ - ٣/ ١٠ مهربانى در برابر ناسزاگويى
٣/ ١٠ مهربانى در برابر ناسزاگويى
٥٢٤. تاريخ دمشق به نقل از عصام بن مُصطَلَق: به كوفه درآمدم و به مسجد رفتم. ديدم كه امام حسين عليه السلام در آنجا نشسته است. از شكل و شمايلِ او خوشم آمد. گفتم: تو پسر ابو طالبى؟
فرمود: «آرى».
حسدى كه در درون به او و پدرش داشتم، مرا برانگيخت و به او و پدرش، به تندى ناسزا گفتم.
با عطوفت و مهربانى به من نگريست و فرمود: «آيا تو اهل شامى؟».
گفتم: آرى. اين، خوىِ بد ماست.
چون پشيمانىام از اين افراطكارى آشكار شد، به من فرمود: « «امروز، سرزنشى بر شما نيست. خدا، شما را مىآمرزد».[١] براى برآوردن نيازهايت بر ما درآى، كه ما را آن گونه خواهى يافت كه دوست دارى».
چيزى نگذشت كه كسى روى زمين، محبوبتر از او و پدرش نزد من نبود و گفتم: «خدا، داناتر است كه رسالتش را در كجا قرار دهد».
[١] اشاره به سخن يوسف عليه السلام به برادران خطاكار خويش است.