حكمت نامه امام حسين - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٦٣ - ب ضحاك بن عبد الله مشرقى
ب ضحّاك بن عبد اللّه مشرقى
٧١٠. تاريخ الطبرى به نقل از ضحّاك بن عبد اللّه مشرقى: من و مالك بن نضر ارحَبى بر حسين عليه السلام وارد شديم. بر او سلام داديم و نزدش نشستيم. پاسخ ما را داد و خوشامد گفت و از علّت آمدنمان جويا شد.
گفتيم: آمدهايم تا بر تو سلامى دهيم و از خدا برايت سلامت بخواهيم و ديدارى با تو تازه كنيم و خبرِ مردم را به تو بگوييم كه آنان براى جنگ با تو گِرد هم آمدهاند. رأى تو چيست؟
حسين عليه السلام فرمود: «خدا، مرا بس است كه بهترين كفيل است».
حرمتش را پاس داشتيم و بر او درود فرستاديم و برايش دعا كرديم.
فرمود: «چه چيز، شما را از يارى من، باز مىدارد؟».
مالك بن نضر گفت: من، بدهى و نانخور دارم.
من نيز گفتم: من هم بدهى و نانخور دارم؛ امّا اگر به من اجازه دهى، هنگامى كه هيچ جنگجوى ديگرى نيافتم، برايت مىجنگم تا آنجا كه برايت سودمند باشد و تا آنجا كه بتوانم از تو دفاع كنم.
فرمود: «اجازه دارى».
من هم در كنار او ايستادم.[١]
٧١١. ثواب الأعمال به نقل از عمرو بن قيس مشرقى: با پسرعمويم (ضحّاك) بر حسين عليه السلام كه در منزلگاه بنى مقاتل بود در آمدم. بر او سلام داديم. پسرعمويم به او گفت: اى ابا عبد اللّه! اين كه مىبينم، رنگ است يا رنگ خودِ مويت است؟
فرمود: «رنگ است و ريشسفيدى، زود به سراغ ما بنى هاشم مىآيد».
سپس به ما رو كرد و فرمود: «براى يارىام آمدهايد؟».
گفتم: من، مردى كهنسالم و بدهىِ فراوان دارم و عيالوارم و امانتهايى از مردم در دستم است و نمىدانم چه پيش مىآيد و خوش ندارم كه امانتم را تباه كنم.
پسر عمويم هم مانند اين را به ايشان گفت.
به ما فرمود: «پس برويد و فريادم را نشنويد و جمعيّتم را نبينيد كه هر كس فرياد ما را بشنود يا جمعيّت ما را ببيند، ولى ما را اجابت نكند و به فريادرسى ما نيايد، حقّ خداست كه او را به صورت، در آتش افكنَد».
[١] ضحّاك بن عبد اللّه، در ميدان جنگ، جزو لشكريان امام عليه السلام بود؛ امّا پس از شهادت گروهى از اصحاب و يأس از پيروزى، با كسب اجازه از امام عليه السلام، ميدان جنگ را ترك كرد.