چشم تماشا (ترجمه نزهة الناظر و تنبيه الخاطر) - الحُلواني، حسين بن نصر؛ مترجم عبدالهادي مسعودي - الصفحة ١٩٧ - برآوردن نيازهاى مؤمن
زبان به تعرّض آنان گشود جز آنكه چنان پاسخ رسواكنندهاى به او دادند كه رسوايىاش تا ابد بر آنان ماند.
و چون امام موسى بن جعفر بيرون آمد نفيع انصارى به سويش رفت و افسار درازگوش امام را گرفت و گفت: تو كيستى؟
امام كاظم عليه السلام فرمود: افسار درازگوش را رها كن، و نفيع در حالى كه دستش مىلرزيد با رسوايى بازگشت.
عبد العزيز به او گفت: به تو نگفتم؟
امام كاظم عليه السلام فرمود: اى مرد، اگر نسبم را مىخواهى، من پسر محمّد حبيب خدا، پسر اسماعيل ذبيح خدا هستم و اگر شهرم را مىخواهى، جايى است كه خداوند عزّوجلّ حجّ آن را بر مسلمانان و نيز تو- اگر از آنها باشى- واجب كرده است و اگر قصد تفاخر در شأن و منزلت را دارى، به خدا سوگند مشركان قوم من به همرتبه بودن با مسلمانان قوم تو راضى نشدند، آن هنگام كه گفتند: اى محمّد، همرتبگان ما را از قريش به جنگ ما روانه كن.[١]
٤٢٠-- ٢٤. هارون الرشيد حجّ گزارد (و پس از ورود به مدينه) امام موسىبن جعفر عليهما السلام سوار بر استر او را ملاقات كرد. هارون بر او خرده گرفت و گفت:
همچو تويى در حسب و نسب و سابقه سوار بر استر به ملاقات من مىآيد؟! حضرت پاسخ داد: از تكبّر اسب فرود آمدم و از خوارى درازگوش بالاتر رفتم و بهترين كارها ميانه آنهاست.
[١]. در جنگ بدر سه سردار قريشى از سپاه مكّه به نام عتبه و شيبه پسران ربيعه و وليد پسر عتبه هماورد طلبيدند؛ سه تن از انصار روانه شدند اما سرداران قريشى خواستند كه سه جنگاور هم رتبه آنان از ميان مهاجران قريش به جنگشان بيايد، پس حضرت على و حمزه و عبيده به ميدان آمدند.