لوح حضرت زهرا - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٧٥ - تشکِیل شبکه نامرئِی زِیرزمِینِی در راه فعالِیت مکتب اهل بِیت علِیهم السلام
...............................
→ من خلِیفه است! گفت: ساکت شو، مولاِی تو همان مرد حق است، حشمت و شکوه من تو را نگِیرد و نترس که من نِیز بر مذهب تو هستم و او [علِی بن محمد علِیهما السلام] را امام مِیدانم. من هم گفتم: «الحمد للّٰه»! (بحار الأنوار، ط - بِیروت، ج٥٠، ص١٩٤).
٣) زَرَافِِی، دربان متوکل خلِیفه عباسِی بود که در اثر پِیشگوِیِی علِی بن محمد علِیهما السلام از به هلاکت رسِیدن متوکل بعد از سه روز و تحقق اِین پِیشگوِیِی، به مذهب شِیعه امامِیه اِیمان آورد. ابو القاسم بغدادِی داستان شِیعه شدن زَرافِی را از زبان وِی چنِین نقل مِیکند: متوکل مِیخواست در ِیکِی از جشنها علِی بن محمد ابن الرضا: را در رکاب خود پِیاده همراه کند. اما وزِیرش به او گفت: اِین کار بر تو ننگ و زشت است و بهتر است که آن را ترک کنِی. متوکل به او گفت: اِین کار باِید انجام شود. وزِیر گفت: پس اگر چارهاِی نِیست تو جلوتر برو و سربازان و بزرگان همگِی به دنبال تو پِیاده بِیاِیند تا مردم فکر نکنند که منظور تو او بوده است و متوکل نِیز همِین کار را انجام داد و آن حضرت در هواِی گرم تابستان به دنبال آنها براه افتاد. هنگامِی که به غارِی رسِیدِیم، اِیشان در حالِی که عرق کرده بودند در آن وارد شد. زرافِی مِیگوِید: به پِیش او رفتم و به او کمک کردم تا در غار بنشِیند و بعد با دستمالِی صورت او را پاک کردم و به او گفتم: منظور پسرعموِیت در اِین پِیادهروِی تو نبودِی، پس بر او خشم مگِیر. او گفت: «إِيهاً (اسم فعل است) عَنْكَ (تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَِیَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَِیْرُ مَكْذُوبٍ)» (سوره هود، آِیه٦٥)؛ ساکت شو و سخن مگو! تا سه روز دِیگر در منازل خود از زندگِی تمتّع برِید كه (سپس همه هلاک خواهِید شد و) اِین وعده البته دروغ نِیست». زَرافِی مِیگوِید: معلمِی داشتم که شِیعِی بود و من بسِیارِی از وقتها به شوخِی به او مِیگفتم رافضِی. آن روز هنگام شام به منزل او رفتم و به او گفتم: رافضِی! بِیا تا چِیزِی را که امروز از پِیشواِیتان شنِیدم براِیت بازگو کنم. او گفت: بگو چه شنِیدهاِی؟ هر چه را که شنِیده بودم براِیش گفتم. بعد از آن به من گفت: اِی حاجب! تو اِین را از علِی بن محمد علِیهما السلام شنِیدِی؟ گفتم: بله. گفت: پس نصِیحتم را بپذِیر. گفتم: نصِیحتت را بگو. گفت: اگر علِی بن محمد علِیهما السلام اِین مطلب را گفته باشد، احتِیاط کن و همه ثروت خود را در جاِیِی پنهان کن، چون متوکل تا سه روز دِیگر ِیا مِیمِیرد و ِیا به قتل مِیرسد. بر او خشم گرفتم و ناسزا گفتم و او را از پِیش خود راندم. هنگامِی که او بِیرون رفت و من تنها شدم، با خود فکر کردم که احتِیاط کردن ضررِی ندارد، حتِی اگر اِین خبر صحِیح نباشد باز هم به من ضررِی نمِیرسد. زَرافِی مِیگوِید: سوار بر اسب خود شده و به دربار متوکل رفتم. همه آنچه را که←