منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة - هاشمى خويى، ميرزا حبيب الله - الصفحة ١٦٩ - و من كلام له
و تحفّظ نكنيد از من با چيزى كه تحفّظ كرده مىشود با آن در نزد پادشاهان با حدّت و سطوت، و آميزش نكنيد با من به تملّق و چاپلوسى، و گمان نبريد در من اين كه گرانى دارم در حقّى كه گفته شده بمن، و اين كه خواهش دارم بزرگ شمردن نفس خودم را از جهت اين كه كسى كه گر دارد حق را از اين كه گفته شود مر او را يا عدالت را از اين كه اظهار شود بر او باشد عمل كردن بحقّ و عدل گرانتر باو پس خوددارى نكنيد از گفتگوى بحقّ و از مشورت بعدل.
پس بتحقيق كه من نيستم در پيش نفس خود برتر از اين كه خطا بكنم، و أيمن نيستم خطا را از كار خودم مگر اين كه كافى باشد خدا از نفس من چيزى را كه قادرتر است بان چيز از من، پس جز اين نيست كه من و شما بندگان مملوكيم از براى پروردگارى كه غير از او پروردگارى نيست، مالك است از ما چيزى را كه ما مالك آن نيستيم از نفسهاى خود ما، و بيرون آورده است ما را از جهالتى كه در آن بوديم بسوى علم و معرفتى كه صلاح ما بر آن حاصل شد، پس بدل كرد ما را بعد از گمراهى بهدايت، و عطا فرمود بما بعد از نابينائى بصيرت را.
و من كلام له ٧ و هو المأتان و السادس عشر من المختار فى باب الخطب
و هو ملتقط من كلام طويل قدّمنا روايته في شرح الفصل الثّالث من الخطبة السّادسة و العشرين: اللّهمّ إنّى أستعديك على قريش فإنّهم قد قطعوا رحمي، و اكفئوا إنائي، و أجمعوا على منازعتي حقّا كنت أولى به من غيري، و قالوا: ألا إنّ في الحقّ أن تأخذه و في الحقّ أن تمنعه،