منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة - هاشمى خويى، ميرزا حبيب الله - الصفحة ١٦٨ - الترجمة
قدّس سرّه في البحار.
الترجمة
فصل دوّيم از آن خطبه است سيد رضي گفته: پس جواب داد آن حضرت را مردى از أصحاب او بسخن درازى كه در آن بسيار ستايش مىكرد او را و ذكر مىنمود در آن شنيدن و اطاعت كردن خود را بان بزرگوار پس فرمود آن حضرت كه:
بتحقيق از حق كسى كه بزرگ است جلال و عظمت خدا در نفس او و أجلّ است مرتبه او در قلب او اينست كه كوچك و حقير باشد در نزد او بجهت بزرگى آن جلال و عظمت هر چيزى كه غير خداى تعالى است، و بتحقيق سزاوارتر كسى كه باشد بر اين حال كسى است كه بزرگ شده نعمت خدا بر او و لطيف شده احسان و انعام او بسوى او از جهت اين كه بزرگ نمىگردد نعمت خدا بر احدى مگر اين كه زايد گردد بزرگ بودن حقّ خدا بر او.
و بدرستى كه از سخيف و خفيفترين حالات پادشاهان در نزد مردمان صالح سالم العقل اين است كه گمان برده شود بايشان دوست داشتن افتخار بر مردمان را و حمل شود بناء امر ايشان بتكبّر بخلقان.
و بتحقيق كه ناخوش داشتم اين را كه جولان كند در ظنّ شما اين كه من دوست دارم زيادت تعريف و استماع ستايش را، و نيستم من بحمد اللّه همچنين و اگر بودم كه دوست مىداشتم اين كه گفته شود مدح و ثنا در باره من البتّه ترك مىكردم آنرا از جهت پستى و تواضع از براى خدا و فروتنى از اخذ كردن چيزى كه خدا سزاوارتر است بان از عظمت و كبريا، و بسا هست كه شيرين مىدانند مردمان مدح و ثنا را بعد از زحمت بلا، پس ستايش نكنيد بر من باثناء جميل بسبب خارج كردن من نفس خودم را بسوى خدا و بسوى شما از بقيّه حقوقى كه فارغ نگشتهام از أداء آنها، و از واجباتى كه لابد و ناچارم از إمضا و إجراء آنها.
پس تكلّم نكنيد با من بسخنانى كه تكلّم كرده شود با آن ستمكاران و جبّاران،