چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ٢١٤ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
آويخت و شيخ مجد الدين همچنان چرخ مىزد و اين زنگى مردى بلند گران بود و شيخ مجد الدين نازك و لطيف،- گفت: چون از سماع فارغ شديم ندانستيم كه زنگى است بر گردن يا گنجشكى. و چون از گردن او فرود مىآمد رخساره او را به دندان فرو گرفت و نشان همچنان بماند. بارها شيخ مجد الدين گفتى كه مرا در قيامت همين مفاخرت تمام است كه از دندان زنگى بر روى من نشان باشد. و روز ديگر زنگى از خلوت بيرون آمد به خدمت شيخ نجم الدين و گفت:
امروز كنيزكى و سريتى از پيش سلطان مىآورند و حق منست به كسى ديگر ندهى؟ چون ساعتى برآمد شخصى آمد و كنيزكى را بياورد كه شيخ به هر كس كه داند به او بدهد. شيخ زنگى را طلب كرد و به او داد. و اكنون فرزندان او همه تركچهرهاند كه از نسل آن تركاند.
مقصود آنكه چون به مرتبه ارشاد رسيد شيخ فرمود كه به تركستان مىبايد رفت ترا تا دعوت كنى خلق را به طريق حق. او گفت:
مىخواهم كه شيخ به بسكرد فرستد و هرچند كه شيخ مبالغت كرد، همين گفت. شيخ برنجيد و گفت: برو و در بسكرد و كوارهبانى مىكن[١]. برفت و عاقبت به كوارهبانى مشغول شد و از وى روايتها در خساست و [التفات] به مأكولات [هست][٢] و در[٣] آنكه از اوليا بوده و مقامى عالى داشته هيچ سخن نيست. اكنون قبه هركس به نوعى باشد. بعضى را مال بسيار و بعضى را درويشى و احتياج و بعضى را در اخلاق.
[١] - كواره: سبدى كه ميوه و چيزهاى ديگر در آن كنند و بر پشت گيرند و از جايى به جايى برند و دو تاى آن را بر خرى بار كنند. دوخله.( فرهنگ دكتر معين).
[٢] - ما برافزوديم.
[٣] - در نسخه( دور).