چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٩٦ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
مغز بادام بربستم. نفس مىگويد: ديدى اشارت به خوردن است نه به رياضت، گفتم: نه، و بعد از ساعتى پيرى[١] خوشمحاوره بيامد و سلام كرد و نزديك من بنشست، پرسيد كه: از كجائى؟! گفتم: از خراسان، گفت: از من ملول مشو كه ساعتى مىخواهم كه ترا ببينم و از تو فايدهيى بگيرم. و او از عرب بود و از من در روح سؤالى كرد، و آن وقت سخن گفتن بر من غالب بود، جواب او چنانچه او را روشن شد در محسوس بگفتم و بعد از آنكه خاست درمى از دهان بيرون كرد و در پيش من نهاد.
نفس خواست كه بزرگى كند، رد كند، اشارت رسيد كه همه عالم گداى اين حضرتند. بستان. بستدم.
نفس مىگويد: اين نيز دليل آنست كه حق نفس مىبايد داد، از آنجا برخاستم تا به تجديد وضو روم، مىبينم كه كودكى عرب از پى من مىدود و مىگويد: يا عم يا عم قف! بايستادم. بيامد و مشتى[٢] خرما در دست من كرد. باز نفس خواست كه نستاند. اشارت رسيد كه هرچه ازين حضرت به تو رسد، بستان. بستدم.
نفس مىگويد: مىبينى كه رسول مىخواهد كه تو چيزى بخورى؟! گفتم: نه! اينجا رسم است كه صدقه دهند. و ازين بهانه چون شب به قافله رفتم و آنجا به احياء شب مشغول شدم، نيمشب مىبينم كه يكى مىآيد و شمعى در دست دارد و ديگرى در عقب اوست و خوانى بر سر دارد و يكيك وثاق را مىپرسد كه: اين وثاق كيست؟! و مىگذرد. چون به وثاق من رسيدند بايستادند و آن طبق پيش من بنهادند و بگفتند كه: خواجهئيست از شام، و اين فرستاده و التماس كرده كه از براى خداى، لقمهيى از اين تناول كنى و آن مقدار بيست من كليچه و حلوا بود. چون ايشان برفتند.
[١] - در نسخه( پير).
[٢] - در نسخه( مشت).