چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٧٣ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
قومى منتظر تواند، من چشم بگشادم و دو جوان ديدم پيش من نشسته سلام كردند. جواب گفتم، و باز غايب شدم، و ديگر در غيب مىشنوم كه مىگويند: جمعى منتظر تواند، باز به تكلف چشم بگشادم و برپاى خاستم تا با خود آمدم و از آن دو جوان پرسيدم از كجائيد؟ و به كجا مىرويد؟. ايشان گفتند از خراسان مىآئيم و به مصر مىرويم، به سلوككردن به خدمت شيخ عفيف الدين. گفتم: او ملحدست و شما از من باور كنيد، اما چون آنجا رويد شما را در خلوت نشاند و بعد از چندگاه كه بيايد از شما بپرسد كه چه ديدهايد؟
شما همچنين بگوئيد، اگر شما را از خلوت بيرون آرد و بگويد كه شما تمام شديد بدانيد كه سخن من راستست. آن دو درويش برفتند و شنيدم كه همچنان كردند و هرچه من گفته بودم مشاهده كردند، از خانقاه بيرون آمدند و عفيف را تشنيع كردند.
چون كار عفيف آنجا بزرگ بود نزديك بود كه ايشان را هلاك كنند كه ناگاه حق تعالى او را رسوا كرد و سردابهيى كه در آنجا خمر مىخوردند پيدا شد و او را سلطان مصر بگرفت و از مصر بيرون كرد.
و در مجلس ديگر شيخ قدس سره اين بيچارگان را طلب كرد.
يعنى اخى على رومى و اخى على دهستانى را و كاتب اين حروف اقبال سجستانى را شب نوزدهم ذى الحجه و فرمود كه:
توجه مردانه مىبايد كرد خلوت را، چون فردا شب، شب خلوت شما خواهد بود و شما را طلب دارم تا سخنى چند در اعتقاد بگويم، كه اصل چيزها اعتقادست و پاك كردن عقيده، بارى اول مىبايد كه به هرچه من يقين دانستهام از آفتاب روشنتر است و همچنانكه در وجود خود شك ندارم كه من علاء الدولهام و به سخن هيچ حكيم و