پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٢٦ - ٨ يورش به خانه زهرا عليها السلام
داشتيد، با اينكه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله و سلم شما را به پيروى و دوستى و محبت و اطاعت از ما سفارش فرموده بود.
عمر به قنفذ فرمان داد زهرا را بزن و قنفذ با تازيانه چنان زهرا را زد كه جاى تازيانه مانند بازوبندى بر بازوى فاطمه باقى ماند.[١]
بدينسان، امير مؤمنان عليه السّلام را از خانه بيرون و به سقيفه محل برگزارى مجلس ابو بكر كشاندند، امام عليه السّلام به اينسو و آنسو مىنگريست و مىفرمود:
اى حمزه! اى جعفر! كجاييد؟ ولى من كه امروز حمزه و جعفر ندارم.
امام عليه السّلام را در مسير راه از كنار قبر مطهر پسر عمويش رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم عبور دادند، وقتى چشمش به مرقد پاك پيامبر افتاد صدا زد:
اى فرزند مادرم! اين مردم مرا به ضعف و ناتوانى كشانده و از كشتنم چيزى باقى نمانده است.
از عدى بن حاتم روايت شده گفت: به خدا سوگند! هرگز به كسى مانند على بن ابى طالب آن زمانكه پيراهنش را به گردنش پيچيده و به مجلس ابو بكر آوردند، دلم نسوخت، به امام گفتند: بيعت كن! حضرت فرمود: اگر بيعت نكنم چه مىكنيد؟
عمر پاسخ داد: به خدا سوگند! در اينصورت تو را گردن خواهم زد.
امام عليه السّلام فرمود: اگر چنين كنيد بنده خدا و برادر رسول او را كشتهايد.
عمر گفت: بنده خدا آرى، ولى برادر رسول خدا خير؛
امام عليه السّلام فرمود: آيا پيمان برادرى را كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم ميان خود و من ايجاد كرد، انكار مىكنيد؟ و بدين ترتيب، مناظره تندى ميان امام عليه السّلام و حزب حاكم رخ داد.
[١] . مرآة العقول ٥/ ٣٢٠.