پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٥٣ - ٨ آخرين لحظات عمر
درود و سلام بر جبرئيل و رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم خدايا! در كنار رسول تو و در رضوان و جوار رحمت و خانهات دار السلام قرار دارم، سپس فرمود: جمعى از آسمانيان را مىبينم، اين شخص جبرئيل و آن يك رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله و سلم است كه مىفرمايد:
دخترم! نزد من بيا؛ آنچه در پيش دارى برايت بهتر است.
و آنگاه چشمان مباركش را گشود و فرمود:
سلام و درود بر تو اى گيرنده روح آدميان، در قبض روحم شتاب كن و آن را به سختى مگير.
و سپس چشمان خود را بست و دست و پاهايش را به سمت قبله دراز كرد.
پس از لحظاتى اسماء او را صدا زد، پاسخى نشنيد، پوشش از چهره دخت رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم كنار زد، ديد فاطمه از دنيا رفته است، خود را روى بدن پاك زهرا افكند و آن را مىبوسيد و مىگفت: فاطمه جان! آنگاه كه بر پدر بزرگوارت رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم وارد مىشوى، سلام اسماء بنت عميس را به او برسان، در همين اثناء حسن و حسين عليهما السّلام وارد خانه شدند، مادرشان را در بستر خوابيده ديدند، به اسماء گفتند: اسماء! مادرمان هيچگاه اين ساعت از روز نمىخوابيد؟ اسماء عرضه داشت: عزيزان رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم مادرتان نخوابيده، بلكه از دنيا رفته است.
امام حسن عليه السّلام خود را روى بدن مادر انداخت و آن را مىبوسيد و مىگفت:
مادر عزيز! تا روح از بدنم خارج نشده با من سخنى بگو و حسين عليه السّلام بر پاهاى مادر بوسه مىزد و مىگفت: مادر! من فرزندت حسينم، با من حرف بزن، نزديك است قلبم از فراقت پارهپاره شود و جان دهم.
اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم نزد پدر بزرگوارتان على