پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٣٤ - روزهاى پايانى عمر زهرا عليها السلام
تفسير قرآن بود، كنار رفت ولى اين عقدههاى جنگ بدر و كينهتوزىهاى احد است كه خود را نشان مىدهد.[١] از على عليه السّلام روايت شده كه فرمود:
پيكر مطهر رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم را از زير پيراهنش غسل دادم، فاطمه همواره درخواست مىكرد پيراهن پدرم را به من نشان بده، وقتى بدو نشان دادم و آن را بوييد فريادى زد و از هوش رفت، چون چنين ديدم، پيراهن را نهان ساختم.[٢]
روايت شده پس از رحلت جانسوز نبىّ اكرم صلّى اللّه عليه و اله و سلم بلال از گفتن اذان خوددارى كرد و اظهار داشت: بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم هرگز براى كسى اذان نخواهم گفت. روزى فاطمه عليها السّلام فرمود: دوست دارم يكبار ديگر صداى بلال مؤذن پدرم را بشنوم.
اين خبر به بلال رسيد، وى نداى اذان سر داد و گفت: اللّه اكبر، اللّه اكبر.
فاطمه عليها السّلام پدر بزرگوار و دوران حيات و زندگى او را به ياد آورد و نتوانست از گريه خوددارى كند. وقتى بلال به جمله أشهد انّ محمدا رسول اللّه رسيد، زهراى مرضيه فريادى زد و نقش بر زمين شد و از هوش رفت. مردم به اين تصور كه فاطمه از دنيا رفته رو به بلال كردند و گفتند: اذان را قطع كن دخت پيامبر از دنيا رفت. بلال اذان را قطع كرد، و به پايان نرساند. زهرا عليها السّلام كه به هوش آمد از بلال خواست اذانش را تمام كند، ولى بلال عرضه داشت: اى بانوى بانوان جهان! بيم آن دارم اگر صداى اذانم را بشنوى خود را هلاك سازى، و بدين ترتيب، آن حضرت، بلال را از تمام كردن اذان معذور داشت.[٣]
[١] . بحار الانوار ٤٣/ ١٥٦.
[٢] . همان ٤٣/ ١٥٧.
[٣] . بحار الانوار ٤٣/ ١٥٧.