پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٩٣ - ١ هجرت زهرا عليها السلام به مدينه
ضعيف و ناتوان دارند.» وى در پاسخ عرض كرد: بيم دارم مأمورانى كه در پى ما هستند از راه برسند. حضرت فرمود: «نگران مباش رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم هنگام هجرت به من فرمود: على! از اكنون هرگز نمىتوانند آسيبى به تو برسانند» سپس على عليه السّلام در حالى كه اين رجز را مىخواند، شتران را به آرامى به حركت درآورد.
|
و ليس إلّا اللّه فارفع ظنّكا |
يكفيك ربّ الناس ما أهمّكا |
|
قدرتى برتر از قدرت خدا وجود ندارد گمانى غير از اين نداشته باش آنچه تو را بيمناك ساخته خداوند برطرف خواهد نمود.
حضرت طى مسير نمود، هنگامى كه به نزديكى «ضجنان» رسيدند، هفت سوار نقابدار از پهلوانان نامى قريش كه در تعقيب آنها بودند، به آنان رسيدند و «جناح» غلام حارث بن اميّه هشتمين نفر آنان را تشكيل مىداد و فردى شجاع و بىپروا بود. امام على عليه السّلام رو به أيمن و واقد كرد و با اينكه دشمن ديده مىشد، به آندو فرمود: «شتران را بخوابانيد و زانوهاى آنها را محكم ببنديد.» و خود جلو آمد و زنان را پياده كرد و دشمن نزديك شده بود، حضرت با شمشير برهنه در برابر آنها قرار گرفت. آن جمع به سمت امام آمده و گفتند: تصور كردى مىتوانى اين زنان را از چنگ ما برهانى؟ پدرت به عزايت بنشيند برگرد، حضرت فرمود: «اگر بازنگردم چه؟» گفتند: به ناچار بايد برگردى، وگرنه سرت را برمىگردانيم و سواران دشمن به زنان و شتران نزديك شدند تا در آنها ايجاد رعب و وحشت نمايند، كه على عليه السّلام از آنان جلوگيرى كرد.
جناح، شمشيرى حواله سر امير المؤمنين عليه السّلام كرد، حضرت ضربت او را جا خالى داد و با چابكى ضربتى بر كتف او وارد ساخت كه شمشير، او را دو نيمه ساخت و به كتف اسبش رسيد و سپس با شمشير به بقيه حملهور شد.
آنان از برابرش پا به فرار گذاشتند و به امام گفتند: اى پسر ابو طالب ما را ببخش