پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٤١ - ٤ سفارش لحظه وداع
دخترم! خوشآمدى. سپس او را سمت راست يا چپ خود نشانيد و رازى را با او در ميان گذاشت، فاطمه گريان شد. من به فاطمه گفتم: شگفتا! رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم تنها با تو سخن گفت و تو گريه مىكنى؟ سپس پيامبر مطالب ديگرى به او فرمود و زهرا خنديد، با خود گفتم: تا امروز، شادى و اندوهى اينگونه به هم نزديك، نديده بودم! ماجرا را از فاطمه پرسيدم، او گفت: من راز رسول خدا را فاش نمىسازم. مدتى پس از رحلت پيامبر قضيه را از او جويا شدم، وى گفت: پدرم با من رازى در ميان گذاشت و فرمود: جبرئيل هر سال قرآن را يكبار بر من عرضه مىكرد ولى امسال دوبار عرضه نموده و اين عمل بيانگر اين است كه زمان رحلتم فرارسيده، سپس به من فرمود: تو از اهل بيت من نخستين كسى هستى كه به من مىپيوندى و من بهترين كسى هستم كه به ديدارم مىآيى، آيا بدين خرسند نيستى كه بانوى بانوان بهشتى باشى؟ و من با شنيدن اين سخن خنديدم.[١]
امام موسى بن جعفر عليه السّلام از پدر بزرگوارش، روايت كرده كه فرمود:
با فرارسيدن شبى كه فردايش رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم رحلت فرمود، پيامبر، على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام را خواست و فرمود: فاطمه جان! و سپس او را به خود نزديك ساخت و پاسى از شب با او راز گفت، سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم كه به طول انجاميد، على عليه السّلام به اتفاق حسن و حسين از منزل خارج شده و كنار در ايستادند و مردم پشت در قرار داشتند و همسران پيامبر نيز نظارهگر على و فرزندانش بودند.
عايشه رو به على عليه السّلام كرد و گفت: چه چيز سبب شد كه پيامبر تو را از خانه بيرون كرد و تا اين وقت شب نهان از تو، با دخترش خلوت كرده است؟
على عليه السّلام در پاسخ فرمود:
[١] . مسند احمد ٦/ ٢٨٢.