پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٠٠ - ٣ على عليه السلام و خواستگارى از زهرا عليها السلام
ياد مىكنى و هنوز نديدهاى كه او كيست؟
فرمود: امّ سلمه! لحظهاى درنگ نما، اين مرد شخصى ناآگاه و سبكسر نيست، او برادر و پسر عمو و محبوبترين مردم پيش من است.
امّ سلمه مىگويد: به گونهاى شتابان بهپا خاستم كه نزديك بود پايم روى چادرم قرار گيرد و بلغزم، در را گشودم ديدم على بن ابى طالب عليه السّلام است و بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم وارد شد و عرضه داشت:
«السّلام عليك يا رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته»؛
درود و رحمت و بركات خدا بر تو اى رسول خدا.
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله و سلم در پاسخ فرمود:
«و عليك السلام يا ابا الحسن، إجلس؛
درود بر تو ابو الحسن، بنشين.
على عليه السّلام در مقابل رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم نشست و سر به زير افكنده و به زمين مىنگريست، گويى براى كارى آمده بود ولى از بيان آن شرم داشت، به همين دليل سر خود را به زير افكنده بود، رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله و سلم از آنچه در دل على مىگذشت آگاه بود از اينرو، به او فرمود: «اى ابو الحسن! بنظرم براى كارى بدينجا آمدهاى، خواستهات را بيان كن و آنچه را در دل دارى ابراز نما، هرگونه خواستهاى داشته باشى نزد من برآورده خواهد شد.»
على عليه السّلام عرضه داشت:
پدر و مادرم فدايت! شما مرا در كودكى از عمويت ابو طالب (پدرم) و فاطمه بنت أسد (مادرم) بازگرفتى و غذاى خود را به من خوراندى و آنگونه كه خود مىخواستى مرا در دامانت تربيت نمودى، شما از حيث نيكى و احسان و محبّت در حق من، از پدر و مادرم ابو طالب و فاطمه بنت أسد، نزد من والاترى، خداى متعال مرا توسط شما و به دست مبارك