درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٦ - فی حقیقة السکون و أنّ مقابل الحرکة
وجود دفعی پیدا کرده است[١] . وقتی وجود، دفعی شد قهرا عدم هم دفعی است؛ یعنی دیگر عدم، تدریجی نیست.
به این اعتبار دوم است که میگوییم «عدمِ وجودِ تدریج عبارت است از سکون»؛ چون «سکون» عدم الحرکه است نه عدم وجود تدریجی آن مقوله. عدم وجود تدریجی آن مقوله همان عدم تدریجی است که با وجود آن مقوله توأم است و جزء مفهوم حرکت است نه نقیض و عدم مقابل حرکت. این، عدم تدریجی است و غیر از آن عدمی است که به آن میگوییم سکون.
پس بحث در عدم خود حرکت است نه عدمی که جزء مفهوم حرکت است. وقتی گفته میشود «وجود این حرکت مسبوق است به عدم ازلی و ملحوق است به عدم ابدی» مقصود از عدم، عدم مقابل حرکت است. البته به دقت عقلی این عدم، عدم مقابل و ـ به اصطلاح ـ عدم بدیل نیست چون عدمِ این حرکت همان است که با وجود آن منتفی شده، ولی ذهن همیشه ظرف قبل و ظرف بعد از ظرف وجود شیء را ظرف عدم آن اعتبار میکند و این مانعی ندارد.
بنابراین آنچه مرحوم آخوند در اینجا مطرح کردهاند با آنچه قبلا گفتهاند تنافی ندارد.
آیا ممکن است جسمی نه متحرک باشد و نه ساکن؟
مسأله دیگری که اینجا مطرح بود این بود که «آیا ممکن است جسم، هم از حرکت و هم از سکون خالی باشد؟». بعضی گفتهاند چنین چیزی ممکن است و سه مثال برای آن ذکر کردهاند. جامع و روح این سه مثال این است که «سکون» عدمالحرکه به نحو سلب مطلق نیست؛ یعنی «کلّ ما لیس بمتحرک بالسلب التحصیلی» را نمیگوییم «ساکن»؛ و لهذا به مجردات نمیگوییم ساکن؛ اگر از ما بپرسند «خدا آیا ساکن است یا متحرک؟» میگوییم خدا نه ساکن است نه متحرک؛ متحرک نیست چون معنای «کمال اول لما بالقوة» ]بر او صادق[ نیست، و ساکن نیست چون «سکون» عدم حرکت چیزی است که من شأنه أنیکون متحرکآ، مثل همه عدم و ملکههای دیگر. میگوییم «الإنسان إمّا بصیرٌ أو أعمی» ولی آیا درست است که بگوییم «الجدارُ إمّا بصیر أو أعمی»؟ نه، الجدار لیس ببصیر و لا
[١] . البته مكررا گفتهايم كه وجود «حركت» وجود مستقلی نيست و مثل وجود «حدوث» انتزاعی است.