درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٧ - فی حقیقة السکون و أنّ مقابل الحرکة
أعمی. جدار «لیس ببصیر» هست اما «لیس ببصیر» غیر از أعمی است؛ «لیس ببصیر» نفی بصیر بودن است بدون اثبات چیزی، ولی «هو أعمی» اثبات یک معناست به نام «عِمی» که عبارت است از شأنیت بصر داشتن و فعلیتش را نداشتن.
اینها میگویند: پس اگر اجسامی وجود داشته باشند که شأنیت حرکت را دارند در حالی که فعلیت حرکت را ندارند، این اجسام ساکنند، اما اگر اجسامی اساسا شأنیت حرکت را ندارند چه رسد به اینکه فعلیت حرکت را داشته باشند این اجسام نه متحرکند و نه ساکن.
برای چنین اجسامی مثال زدهاند به افلاک، که به عقیده قدما حرکت[١] و سکون در افلاک محال است. و نیز مثال زدهاند به کلیات عناصر که باز بر اساس فلکیات و طبیعیات قدیم انتقال کلیات عناصر از جایی به جای دیگر محال است[٢] ؛ مثلا انتقال زمین از مرکز عالم به غیر از مرکز عالم (مثلا به محل کره آتش یا کره هوا) محال است. بنابراین کلیات عناصر شأنیت حرکت انتقالی را ندارند. پس کلیات عناصر نه متحرکند و نه ساکن.
مثال دیگر
مثال دیگری که زدهاند این است: اگر فرض کنیم جسمی را در یک محلْ ثابت نگه داریم ولی محیطش را حرکت بدهیم (مثل ماهیای که در نقطهای از رودخانه ثابت باشد و آب بر او سیلان داشته باشد) این جسم نه متحرک است و نه ساکن. اما متحرک نیست چون «حرکت کردن» یعنی این که مکان شیء تغییر کند و «مکان» یعنی سطح مقعر جسم ]محیط[. در اینجا نسبت این شیء با اشیائی که در خارج هستند فرق نمیکند. نسبت آن ماهی با ما که کنار جو هستیم و با کف جو و بالای سرش فرق نمیکند پس متحرک نیست. از طرف دیگر ساکن هم نیست؛ چون آن محیطی که بر او احاطه دارد ثابت نیست و معنای سکون (یا لازمه سکون) این است که محیطی که بر شیء احاطه دارد، در آنات بعدی هم احاطه داشته باشد در حالی که در اینجا محیطْ متغیر است.
مثال سوم
مثال سوم هم این بود که شیء در حالی که حرکت میکند، در یک «آن» معین و در یک
[١] . يعنی حركت انتقالی.
[٢] . میگويند «كليات عناصر» چون انتقال جزئيات عناصر مانعی ندارد؛ مثلا مانعی ندارد قطعهای ازخاك را به كره آتش حمل كنند.