درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٩
حرکت، جنگ است
اینجاست که حرف این آقایان این است[١] که هر حرکتی در عالم، جنگ است. البته این با آن تضاد دیالکتیکی که ]امروزیها[ میگویند، فرق میکند. هر وقت اسم تضاد و حرکت میآید فورا حرفهای اینها در ذهنتان نیاید. این حرف در فلسفه ما، بیان یک نوع رابطه خاص تضاد و حرکت است، که حرکت همیشه در میان دو قوه به وجود میآید. قبلا خواندهایم که حرکت احتیاج به قوه فاعلی دارد: کلّ متحرّک یحتاج إلی مُحرّک. الان رسیدهایم به این مطلب که حرکت احتیاج به تحدید دارد؛ یعنی هر حرکتی احتیاج دارد به اینکه در حد معینی از سرعت باشد؛ چون اگر سرعتش از نظر شدت بینهایت باشد به این معناست که در لا زَمان واقع شود و این، محال است، و اگر از نظر کندی هم در بینهایت باشد به این معناست که صفر باشد. پس سرعت حرکت باید در یک حد معین بین صفر و لانهایت باشد. قوه فاعلی موجِد اصل حرکت است ولی محدِّد حرکت نیست. محدِّد حرکت، قوهای است که متضاد و مانع آن است. پس همیشه هر حرکتی کفاح (یعنی جنگ) است میان قوهای که میخواهد آن را پیش ببرد و قوهای که مانع است. اگر قوه فاعلی نباشد سرعت حرکت صفر است، و اگر قوه فاعلی باشد و قوه مانع نباشد حرکت باید به سرعت لایتناهی پیش برود و این، یعنی حرکت در لا زَمان واقع شود که محال است.
دو نتیجه مترتب بر این مطلب که حرکت بدون معاوق محال است
لهذا از اینجا دو نتیجه میگیرند: یکی اینکه خلأ محال است؛ چون خلأ یعنی جایی که هیچ معاوقی در کار نیست و اگر خلأ وجود داشته باشد حرکت در آن ممکن است و اگر حرکت در خلأ ممکن باشد لازم میآید حرکت در لا زَمان واقع شود و این محال است. چیزی که از وجود آن و وجود یک شیء ممکن، امر محال لازم بیاید، خودش محال است؛ چون خودش منشأ استحاله است. (الان بحث ما در خلأ نیست.)
]نتیجه دوم اینکه :[ جسمی که هیچ مبدأ میلی در آن نباشد محال است؛ چون اگر هیچ مبدأ میلی در آن نباشد و عدیم المیل باشد، به همین دلیلی که در اینجا گفتهاند، باز هم لازم میآید سرعتش غیرمتناهی باشد و این محال است. البته قبلا اشکالی به این
[١] . آنها اين گونه تعبير نكردهاند، بلكه لازمه حرفشان اين است. از اين جهت حرف اين آقايان درقسمتهايی به حرفهای امروزيها نزديك میشود.