درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥١ - فی حقیقة السکون و أنّ مقابل الحرکة
شیئی در مکانی قرار گرفته و امکان انتقال از آن مکان به مکان دیگر برای او نیست پس شأنیت انتقال در این شیء نیست و وقتی که شأنیت نباشد، چون تقابل سکون و حرکت، تقابل عدم و ملکه است آن عدم هم صدق نمیکند. مثلا «عمی» عدم بصر است عمّا من شأنه أنیکون بصیرآ و لهذا درباره «دیوار» نه «بصیر» صادق است و نه «أعمی». «دیوار» اگرچه چشم ندارد، ولی «عمی» مطلق چشم نداشتن نیست، بلکه چشم نداشتنِ چیزی است که شأنیت چشم داشتن را دارد.
به عقیده قدما افلاک در مکان طبیعی خودشان قرار دارند و امکان حرکت انتقالی برای آنها وجود ندارد. وقتی امکان حرکت انتقالی نیست، سکون أینی هم معنا ندارد؛ چون در اینجا شأنیت حرکت نیست.
باز به عقیده قدما هرکدام از کلیات عناصر محلی مخصوص به خود دارند؛ خاک در عالم یک محل طبیعی دارد که مرکز عالم است، آب یک محل طبیعی دارد که در قشری است که احاطه بر خاک دارد، هوا یک محل طبیعی دارد که محیط بر آب و خاک است، و آتش هم یک محل طبیعی دارد که بر همه اینها احاطه دارد. اجزاء عناصر ممکن است از جای خودشان منتقل شوند، مثلا ممکن است جزئی از خاک به محل هوا یا آب یا آتش منتقل شود، همین طور جزئی از آب و جزئی از هوا و جزئی از آتش، اما امکان ندارد کل عنصری از جای خودش به جای عنصر دیگری منتقل شود به طوری که محل این طبقات تغییر کند. پس کلیات عناصر نه متحرکند نه ساکن.
مناقشه در این مثال
در این مثال این گونه مناقشه میکنند که «عدم» در باب عدم و ملکه گاهی عدمِ چیزی است که فرد شأنیتش را دارد ولی بالفعل ندارد، مثل اینکه به انسانی که درس نخوانده بگوییم «بیسواد»؛ در اینجا این فرد شأنیت درس خواندن را دارد ولی درس نخوانده است و سواد ندارد. پس «بیسواد» با «باسواد» عدم و ملکه است. مثال دیگر «امرد» است. «امرد» یعنی آن که ریش ندارد ولی صلاحیت ریش داشتن را در زمان دیگر دارد. ولی گاهی فرد شأنیت ندارد و اگر عدم و ملکه گفته میشود به اعتبار نوع است. مثلا «کوسه» به شخصی میگویند که اصلا شأنیت و استعداد ریش داشتن ندارد چون پیازهایی که باید برای مو در صورت باشد ندارد، ولی این شخص فردی از نوع انسان است که چنین صلاحیتی را دارد. و گاهی هم شأنیت به اعتبار جنس است. بعضی از حیوانات اصلا