درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٢ - فی تحقیق مبدأ الحرکة القسریة
کیفیت ثابت در شئ وجود پیدا میکند، میشود نظریه بوعلی را توجیه کرد، ولی چنین چیزی قابل قبول نیست. این میل به صورت یک عرض در خود آن شئ وجود پیدا میکند نه اینکه چیزی باشد که از بیرون به آن ضمیمه کرده باشند. تا جنبه درونی نداشته باشد و تا شئ در درون خودش متکیف به این کیفیت نشود چنین چیزی امکان ندارد؛ یعنی همیشه هر جسمی اگر بخواهد هر حالت واقعی را قبول کند، آن را از درون خودش میپذیرد. حالتهای بیرونی ضمائماند و وحدت واقعی در کار نیست و اصلا اگر این طور باشد این کیفیت کیفیت آن ]شئ[ نیست و حال آنکه هر عرضی که در هر جوهری پیدا میشود امکان ندارد، جز اینکه معلول طبیعت آن جوهر باشد.
پس فقط نظریه صدرالمتألهین باقی میماند[١] .
بنابراین معلوم شد که در حرکت قسری، نظریهای که امروز مورد قبول است چیست و تفسیرهای فلسفی که مطرح است چیست و نیز معلوم شد که هرگز نتیجه عملی دادن، دلیل بر صحت یک فرضیه نیست، چون ممکن است در آنِ واحد چندین فرضیه با یک نتیجه عملی منطبق باشد. و گفتیم که در نهایت امر، ما با معیارهای نظری و فلسفی حق داریم میان این نظریات قضاوت کنیم. آنوقت به حکم براهین، بعضی از این نظریهها از
[١] . سؤال : مگر حركت، ذاتی جسم نيست؟ ذاتی كه علت نمیخواهد.استاد : آن ذاتی كه در مورد آن میگويند «لايُعلّل» ذاتيهای منطقی و انتزاعی است. آنجا كه يك معنا ومفهوم را تحليل میكنيم و از درون آن، مفهوم ديگری انتزاع میكنيم اين مفهوم انتزاع شده ذاتی آنمفهوم اول است و ديگر «لِمَ» و «بِمَ» بر نمیدارد، چون در واقع خود آن است؛ يعنی آن امر ذاتی وجودجداگانهای از ذات ندارد. آن ذاتیای كه میگويند «لايعلّل»، يا جزء ذات است يا از لوازم ذات. لوازمدر اينجا به معنای معقولات ثانيه فلسفی است (يعنی معانی انتزاعيه) كه باز اينها هم وجودی غير ازوجود ملزوم ندارند؛ يعنی كثرت كثرت ذهنی است. اينكه میگوييم «ما جعل الله المشمش مشمشأ» بهاين جهت است كه «المشمش مشمش» [به صورتِ] موضوعی و محمولی، كثرتی است كه در ذهنايجاد میشود. در خارج مشمش است، نه «المشمش مشمش»، در خارج انسان است، نه «الانسانانسان». حال میگوييم: حركت، يك وجود عينی است و امری است حادث در خارج؛ يعنی علاوه بروجود شیء، حالتی آنآ فآنآ برای آن حادث میشود. وقتی كه حالتی حادث میشود، مگر ممكن استحادث بدون علت باشد؟! «ذاتی است» يعنی چه؟! اين مثل اين است كه بگوييم «شيئی بلاعلتموجود شده چون ذاتیاش اين بوده كه بلاعلت موجود شود». مگر هر جا اسم «ذاتی» را بياوريمقضيه حل میشود؟! مگر چيزی وجود دارد كه ذاتیاش اين باشد كه بلاعلت موجود شود؟!