گستره شريعت - خسروپناه، عبدالحسین - الصفحة ١٢٣ - ٤ متفکران معاصر
بشر، علاقهمند به تحقيق و کاوش علمي است. غير از اين خواستههاي طبيعي، يک سلسله خواستههاي ديگري هم در ميان بسياري از افراد بشر هست که اعتيادات ناميده ميشود. اعتيادات قابل ترک دادن و عوض کردن است؛ اما امور طبيعي اين طور نيست؛ قابل ترک دادن نيست؛ جلوي يک نسل را اگر بگيريم، نسل بعدي خودش به دنبال او ميرود. اگر دين بخواهد در اين دنيا باقي بماند، بايد داراي يکي از اين دو خاصيت باشد: يا بايد در نهاد بشر جاي داشته باشد، در ژرفاي فطرت جاي داشته باشد و در درون بشر به صورت يک خواستهاي باشد، يا بايد تامين کنندهي خواسته يا خواستههاي ديگر بشر باشد؛ اما اين هم به تنهايي کافي نيست؛ بايد آن چنان وسيلهي تامين کنندهاي باشد که چيز ديگري هم نتواند جاي او را بگيرد. والا اگر چيزي در اين دنيا پيدا شد که بتواند مثل دين يا بهتر از دين آن حاجت و آن خواسته را که دين تامين ميکرده است تامين کند، آن وقت دين از ميان ميرود. اتفاقاً دين هر دو خاصيت را دارد؛ يعني هم جزو نهاد بشر است، جزو خواستههاي فطري و عاطفي بشر است و هم از لحاظ تامين حوايج و خواستههاي بشري مقامي را دارد که جانشين ندارد و اصلا امکان ندارد چيز ديگري جايش را بگيرد. قرآن راجع به قسمت اول که دين را خدا در نهاد بشر قرار داده، اين طور ميفرمايد:
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيهَا [١]؛ توجه خويش را به سوي دين، حقگرايانه پايدار و استوار کن، اين فطره الله که همهي مردم را بر آن آفريده است.
راجع به اين که دين چگونه در ميان مردم پيدا شده و آيا از ميان خواهد رفت يا نه فرضيههاي زيادي مطرح شده است. ترس، جهل و ناداني بشر، علاقهي انسان نسبت به نظم و عدالت، کسب امتياز در جامعههاي طبقاتي و غيره را عوامل گرايش مردم به دين معرفي کردهاند و دانشمندان زيادي، مانند يونگ، ويليام جيمز، آلکسيس کارل نظريهي فطري بودن دين را مطرح کردهاند و اما در قسمت دوم که تامين کنندهي خواستههاي بشر است و جانشين هم ندارد، لازم به ذکر است که زماني خيال ميکردند اگر تمدن پيشرفت کرد، ديگر جايي براي دين نيست. امروز ديگر معلوم شده که پيشرفت علم و تمدن، نيازي را که بشر به دين براي يک زندگي خوب دارد، رفع نميکند؛ بشر هم از لحاظ شخصيتي به دين احتياج دارد و هم از لحاظ اجتماعي نيازمند دين است. همين قدر که
[١] روم: ٣٠.