گستره شريعت - خسروپناه، عبدالحسین - الصفحة ١٠١ - ديدگاههاي متفکران مغرب زمين
مطالعهي دين نپرداخته، به شواهد فراوان نقض تاريخي توجه نکردند و بيدليل نظريهي خود را به تمام اديان سرايت دادند.
٦. پل تيليش، متأله معروف آلماني قرن بيستم: وي با تفکيک زبان دين و ايمان از زبان علم، به جداانگاري قلمرو الهيات و علوم پرداخت. او زبان دين و ايمان را از زبان نمادين دانست و قلمرو دين را در پاسخگويي به سوالات وجودي منحصر کرد. بر اين اساس، وظيفهي علماي الهيات اين است که پيام کتاب مقدس را به وضع زمان خود ارتباط دهد. نيازهاي وجودي از نظر تيليش نيازهايي هستند که به فرد خاص و اوضاع خاصي اختصاص ندارند؛ مانند احساس تنهايي، پوچي، شکاکيت و ...، و رسالت دين و عالم ديني پاسخ دادن به اين مشکلات مشترک است. آنان با استفاده از نمادهاي زبان دين در هر زماني به حل مشکلات مشترک است. آنان با استفاده از نمادهاي زبان دين در هر زماني به حل اين مشکل ميپردازند. [١] رويکرد تيليش بازتاب نگرش او به دين مسيحيت است، و وي در اثر برخورد با مسئلهي تعارض علم و دين بدان گرايش يافته است.
٧. والتراستيس، فيلسوف انگليسي: او نيز در کتاب دين و نگرش نوين براي آشتي دادن نگرش طبيعي گرايانه يا علمي و نگرش ديني به جهان، به مسئلهي قلمرو دين پرداخته است. وي با اسطوره خواندنِ آموزههاي ديني و نفي معاني حقيقي از آنها، بر اين باور است که اعتقادات ديني تنها صور خيالي و تمثيلاتي هستند که به طريقهاي از زندگي، مقصد، حال و حقيقتي ژرفتر در باب عالم اشاره دارند. استيس گوهر دين را عرفان دانسته، و گسترهي دين را در اين عنصر مهم خلاصه ميکند. وي در کتاب زمان و ابديت، قلمرو دين را منحصر در امور لازماني ميداند، تا تعارض با علم و امور زماني پديد نيايد. [٢] ديدگاه استيس در باب قلمرو دين نيز از مشاهدهي تعارض ميان علم نوين و آموزههاي کليسا نشات گرفته است. حال اگر کسي به دين ديگري بگرايد، و يا تحولي در علم نوين ايجاد شود، به نحوي که تعارض زوال بپذيرد، آيا باز ميتوان بر اين ديدگاه اصرار ورزيد؟ به ويژه اين که ايشان قلمرو دين را در عرفان دانسته و گزارههاي ديني را غير واقعي و اسطورهاي تلقي نمودهاند که با معرفت به اين ويژگي، غايت دينداري، يعني تسليم در برابر حق تعالي نيز محقق نميگردد.
[١] مصطفي ملکيان، جزوه زبان ديني، ج ١، ص ٥٦، و راهنماي الهيات پروتستان، ص ١٤٨- ١٤٩
[٢] و. ت. استيس، دين و نگرش نوين، احمدرضا جليلي، فصل دهم، مسئلهي حقيقت ديني،